دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
سخن پوشیده در لعل لب جانان نمیمانداگرچه در عدم باشد سخن پنهان نمیماند
به دل مژگان آن ناآشنا پنهان نمی ماندکه خاری گر خلد در دست و پا پنهان نمی ماند
دهان تنگ آن شیرین پسر پنهان نمی ماندندارد گرچه اصلی این خبر پنهان نمی ماند
سر شوریده را فکر سرانجامی نمی ماندچو عشق آمد دگر اندیشه خامی نمی ماند
زآتش گل به اعجاز رخ نیکو برویاندگل از آتش به سحر نرگس جادو برویاند
حباب و موج را هر کس که از دریا جدا بیندزخط و خال کثرت چهره وحدت کجا بیند؟
رخ بهبود کار خویش آن غافل چسان بیند؟که بردارد زیوسف چشم و راه کاروان بیند
همین سرگشتگی چشم حریص از مال می بیندچه آسایش زخرمن دیده غربال می بیند؟
کسی کز عقل وحشی شد چون مجنون بد نمی بیندزخود رم کرده آزاری زدام و دد نمی بیند
زحیرت عاشق از نظاره اغیار گل چیندکه بلبل مست چون شد از در و دیوار گل چیند
زسنگ کودکان از پا دل دیوانه ننشیندبه حرف سخت از جوش خود این میخانه ننشیند
زخون دل شراب، از پاره دل کن کباب خودمبر در پیش هر بی آبرو زنهار آب خود
تو از نام بلند ای نوجوان بردار کام خودکه پیران می کنند از قامت خم حلقه نام خود
کسی تا کی خورد چون شمع رزق از استخوان خود؟به دندان گیرد از افسوس هر ساعت زبان خود
به بی برگی قناعت می کنم تا نوبهار آیدبه زخم خار دارم صبر تا گل در کنار آید
به همت کشتی تن را شکستم تا چه پیش آیددرین دریای بی پایان نشستم تا چه پیش آید
نه چندان است شوق من که از دل بر زبان آیدچسان دریای بی پایان به جوی ناودان آید؟
کجا از هر مقلد کار ارباب بیان آید؟نیاید از ده انگشت آنچه تنها از زبان آید
به مهر و مه کجا از مغز ما سودا برون آید؟می روشن مگر از مشرق مینا برون آید
کجا آسان زقید جسم پای دل برون آید؟نپوسد دانه تا در خاک کی از گل برون آید؟
به امید چه از تن غافلان را جان برون آید؟به کشتن می رود چون خونی از زندان برون آید
زقید جسم جانهای عزیز آسان برون آیدبه خوابی یوسف بی جرم از زندان برون آید
اگر طوفان زچشم خونفشان من برون آیدکجا از عهده خواب گران من برون آید؟
گر از نظاره خورشید در چشم آب میآیدز روی لالهرنگش در نظر خوناب میآید