دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
به طوف خاک من گر آن سراپا ناز می آمدبه جوی عمر، آب رفته من باز می آمد
چنین ساقی اگر دور شراب ناب گرداندبساط خاک را در یک نفس گرداب گرداند
نه آن مرغم که گرد عالمم پرواز گرداندورقهای پر و بال مرا شهباز گرداند
دل شیرین نمی گردد به سیل از جای خود، ورنهزکوه بیستون تردستی من سنگ گرداند
نه هر پیمانه ای از حال خود ما را بگرداندمگر رطل گران این سنگ را از جا بگرداند
زخود بیگانگی را آشنایی عشق می داندبه خود مشغول بودن را جدایی عشق می ماند
زمین را وحشی رم کرده یک کف خاک می داندفضای آسمان را حلقه فتراک می داند
کجا داغ جنون را قدر هر فرزانه میداند؟سمندر نشئهٔ این آتشین پیمانه میداند
ز بیپروایی آن بیدرد قدر ما نمیداندز خوبی شیوهای جز ناز و استغنا نمیداند
چه شد قدر مرا گر چرخِ دونپرور نمیداند؟صدف از سادهلوحی قیمت گوهر نمیداند
بهار عارض او را به سامان کس نمی داندبغیر از رنگ و بویی زین گلستان کس نمی داند
چه شد گر خصم بداختر بهای من نمی داند؟کمال عیسوی را دیده سوزن نمی داند
دل دیوانهٔ من دوست از دشمن نمیداندچو آتش شعلهور شد آب از روغن نمیداند
زنقش آرزو دل پاک گردیدن نمی داندامل هر جا بساطی چید بر چیدن نمی داند
زگرمی خون من جوهر به تیغ او بسوزاندفروغ لاله من آب را در جو بسوزاند
اگر ته جرعه خود یار بر خاک من افشاندغبار من ز استغنا به گوهر دامن افشاند
که در عیش و طرب پیوسته در دار فنا ماند؟کدامین دست را دیدی که دایم در حنا ماند؟
نگردد زهر سبز آنجا که تریاق از زمین رویددر آن کشور که باشد غمگساری غم کجا ماند؟
ز اسباب جهان حسرت به دنیادار میماندز گل آخر به دست گلفروشان خار میماند
زخون خوردن اثرهای نمایان باز می ماندز آهو نافه، گفتار از سخن پرداز می ماند
نصیب خویش هر کس یافت در دنیا نمی ماندگهر سیراب چون گردید در دریا نمی ماند
دل از غش صاف چون گردید در دنیا نمی ماندچو خرمن پاک شد در دامن صحرا نمی ماند
زدوزخ گرمی هنگامه صحبت نمی ماندحضور خانه در بسته از جنت نمی ماند
ز دل در سینه غیر از آه غمپرور نمیماندکه جز خاک سیه از عود در مجمر نمیماند