دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
دل یکرنگ در غمخانه دنیا نمیباشددرین بستان گلی غیر از گل رعنا نمیباشد
بهشتی بی دماغان را به از خلوت نمی باشدگلابی بهتر از پاشیدن صحبت نمی باشد
دل پر آرزو خالی زشور و شر نمی باشدکه گوش امن در دریای بی لنگر نمی باشد
شراب بیخودی در شیشه و ساغر نمی باشدفروغ مهر در فرمان نیلوفر نمی باشد
اثر آه و فغان را در دل خرم نمی باشدنپیچد ناله در هر دل که کوه غم نمی باشد
گلستان ارم جز عارض جانان نمی باشدپریزادی بغیر از چشم خوش مژگان نمی باشد
نظرگاهی مرا غیر از دل روشن نمی باشدکه هرگز مرغ زیرک غافل از روزن نمی باشد
حصاری آدمی را به ز همواری نمیباشددعای جوشنی چون ترک خونخواری نمیباشد
سخن را از خموشی پرده بر رو گر دهن پوشددهان تنگ آن شیرین تکلم را سخن پوشد
دل ظالم از آب چشم مظلومان نیندیشدز اشک هیزم تر آتش سوزان نیندیشد
زجوش مغز مستان را به سردستار می رقصدکه در دریای بی آرام کف ناچار می رقصد
سبک مغزی کز اسباب جهان بر خویش می بالدچو حمالی است کز بار گران بر خویش می بالد
خط شبرنگ از ان لعل لب گلرنگ می بالدزبس افتاده شوخ این سبزه زیر سنگ می بالد
نسیم مصر با صد کاروان یوسف لقا آمدپریزاد بهار از کوه قاف کبریا آمد
به ناز افراختی قامت فلکها در سجود آمدزمی افروختی رخسار، آتش در وجود آمد
نماند بر زمین هر کس به طینت خاکسار آمدکه عیسی از ره افتادگی گردون سوار آمد
بده ساقی می گلگون که ایام بهار آمدعجب آبی جهان خشک را بر روی کار آمد
در و دیوار در وجد از نسیم نوبهار آمدزمین مرده دل را خون به جوش از لاله زار آمد
زمین و آسمان از ناله من در خروش آمدنشست از جوش دریا، سینه من تا به جوش آمد
شدم آسوده تا از دیده اشک لاله رنگ آمدنهادم پشت بر دیوار تا پایم به سنگ آمد
زدلسوزان مرا بر سر همین داغ جنون آمدزخونگرمان به بالینم سرشک لاله گون آمد
خرد از سر زجوش شعله سودا برون آمدجنون عشق موجی زد کف از دریا برون آمد
به عنوانی از ان لب خط جان پرور برون آمدکه بیتابانه آه از سینه کوثر برون آمد
به دور خط زشرم آن لعل جان پرور برون آمدزجذب طوطیان از بند نی، شکر برون آمد