دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
صراحیی که دم صبح قلقلی داردچو بلبلی است که مد نظر گلی دارد
به سینه هرکه تمنای نوگلی داردز هر الف به نظر شاخ سنبلی دارد
خوش آن که از دو جهان گوشه غمی داردهمیشه سر به گریبان ماتمی دارد
چه باک حسن ز چشم پر آب می دارد؟که باده آتش از اشک کباب می دارد
چه باک دانه خال از گزند می دارد؟ز چشم زخم چه پروا سپند می دارد؟
سیه دل از غم دنیا خطر نمی داردکه خون مرده غم نیشتر نمی دارد
فسرده دل نفس خونچکان نمی داردزمین شوره گل و ارغوان نمی دارد
درین بهار به گلزار رفتنی داردبه پای بوی گل از خود گذشتنی دارد
ز بیم خار خورد در لباس دایم خونچو گل کسی که درین باغ دامنی دارد
عذار نوخط دلدار دیدنی داردگلی که می رود از دست چیدنی دارد
قدم به چشم من خاکسار نگذاردز ناز پا به زمین آن نگار نگذارد
به گرد تربت روشندلان دلیر مگردکه ابر، سینه خورشید را نسازد سرد
چگونه جان ز تنم هجر سینه تاب برد؟من آن نیم که مرا در فراق خواب برد
بیاض گردن او دست من ز کار بردبیاض خوش قلم از دست اختیار برد
ز زیر تیغ تغافل شکیب من جان بردمرا به رنجش بیجا ز جای نتوان برد
تو آن نه ای که ره از خود بدر توانی بردنمرده از سر خود دردسر توانی برد
خوش آن که چون گل ازین باغ خنده رو گذردچو برق بر خس و خاشاک آرزو گذرد
فروغ روی تو چون از نقاب می گذردعرق ز پیرهن آفتا می گذرد
مرا به زخم زبان روزگار میگذردمدار آبله من به خار میگذرد
صباح مستی و شام خمار میگذردخوشی و ناخوشی روزگار میگذرد
ترا چه غم که شب ما دراز میگذرد؟که روزگار تو در خواب ناز میگذرد
ز خط صفا لب میگون یار پیدا کردبهار نشأه این باده را دوبالا کرد
همین نه چشم مرا روشن آن دلارا کردکه ذره ذره خاک مرا سویدا کرد
ز خط صفای دگر روی یار پیدا کردز داغ، حسن دگر لاله زار پیدا کرد