دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
معلم نیست حاجت در تپیدن کشته دل راکه خون رقص روانی می دهد تعلیم بسمل را
سفیدی های مو بیدار کی سازد سیه دل را؟که گلبانگ رحیل افسانه خواب است غافل را
به دنیای دنی بگذار جسم پای در گل راکه نتوان راست گردانیدن این دیوار مایل را
مهیا در دل تنگ است برگ عیش بلبل راز خود طرف کلاه غنچه بیرون آورد گل را
نکرد از ناله شبخیز با خود گرمخون گل رانشد روشن چراغ از شعله آواز بلبل را
اگر آزاده ای بگذار اسباب تجمل راکه بی برگی به سامان می کند کار توکل را
به دنیا ساختم مشغول چشم روشن دل رابه این یک مشت گل مسدود کردم روزن دل را
درین گلشن نباشد نعل در آتش چسان گل را؟که دارد یاد، هر خاری در او صد کاروان گل را
ز ارباب تجرد نیست بر دل بار عالم راسبکروحی فزون از حمل عیسی گشت مریم را
نه آسان است بر گردن گرفتن کار عالم راسلیمان بار دیگر چون گرفت از دیو خاتم را؟
به جوش آورد باد نوبهاران خون عالم رااگر چون غنچه از اهل دلی، دریاب این دم را
مسوز ای سنگدل از انتظار می کبابم رابه درد باده کن تعمیر احوال خرابم را
مکن یارب گران در منتهای عمر گوشم راسبک زین بار سنگین ساز با این ضعف دوشم را
به وحدت می توان کردن سبک غم های عالم راکه تنهایی یکی سازد مصیبت های عالم را
مکن بی بهره یارب از قبول دل بیانم رابه زهر چشم خوبان آب ده تیغ زبانم را
نظر کن در ترازو داری آن خورشید تابان رااگر در پله میزان ندیدی ماه کنعان را
به هم پیچد خط مشکین بساط حسن خوبان راغبار خط لب بام است این خورشید تابان را
ز باران جمع گردد خاطر آشفته مستان رارگ ابری کند شیرازه این جمع پریشان را
ز روی لاله گون متراش خط عنبرافشان رامکن زنهار بی شیرازه دلهای پریشان را
مکن کوتاه در ایام خط زلف پریشان راکه باشد ناگزیر از مد بسم الله دیوان را
چه داند آن ستمگر قدر دل های پریشان را؟که سازد طفل بازیگوش کاغذباد قرآن را
مسخر کرد خط عنبرین رخسار جانان راپری آورد در زیر نگین ملک سلیمان را
فروغ حسن از خط بیش گردد لاله رویان راکه خاموشی بود کمتر، چراغ زیر دامان را
ز سرو و گل چمن مینا و جام آورد مستان راز بلبل مطرب رنگین کلام آورد مستان را