دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
ز منع افزون شود شوق گرستن بی قراران راکه افزاید رسایی از گره در رشته باران را
ز خلوت نیست بر خاطر غمی وحدت شعاران راگره در دل ز پیوندست دایم شاخساران را
فروغ مهر باشد دیده اخترشماران راصفای ماه باشد جبهه شب زنده داران را
نمی خواهیم روی تلخ ابر نوبهاران رابه مشت خار ما سرگرم کن آتش عذاران را
نسازد رویگردان کثرت لشکر دلیران رانیستان مانع از جولان جرأت نیست شیران را
نباشد الفتی با جسم، جان سینه ریشان راتپیدن مشق پروازست دلهای پریشان را
زبان لاف رسوا می کند ناقص کمالان راکه رو بر خاک مالد پرفشانی بسته بالان را
محابا نیست از برق حوادث خوشه چینان رانمی گیرد گریبان شحنه کوته آستینان را
ز رنجش نیست خوشتر هیچ خلقی تندخویان راچو پشت سر نباشد عذرخواهی زشت رویان را
گزیری از علایق نیست زیر چرخ یک تن رارهایی نیست زین خار شل آیین هیچ دامن را
متاب از کشتن ما ای غزال شوخ گردن راکه خون عاشقان باشد شفق این صبح روشن را
بدل زان با تپیدن های دل کردم دویدن راکه بیم راه گم کردن نمی باشد تپیدن را
ز مهر و ماه سازد سیر، رویت چشم روزن رابه یک شبنم کند محتاج، رخسار تو گلشن را
به چشم کم مبین ای کج نظر دلهای پر خون راکه ناز خیمه لیلی است در سر، داغ مجنون را
نبردم زیر خاک از عجز با خود دعوی خون رابه دست زخم دندان دادم آن لبهای میگون را
نگه دار از لب پیمانه آن لبهای میگون راکه با خون شسته است ای خونی شرم و حیا خون را؟
شکوه حسن لیلی آنچنان پر کرد هامون راکه از جمعیت آهو، حصاری ساخت مجنون را
ز بس اندیشه لیلی به هم پیچید مجنون رابه فکر گردباد افتاد هر کس دید مجنون را
خموشی مهر خاموشی زند بر لب سخن چین راکه سازد غنچه لب بسته کوته دست گلچین را
طلایی شد چمن ساقی بگردان جام زرین رابکش بر روی اوراق خزان دست نگارین را
اگر چه رنگ آن گل می برد از کار گلچین راهمان از شوخی بو می کند بیدار گلچین را
چه پروا از عتاب و ناز عشاق بلاجو راکه عاشق مد احسان می شمارد چین ابرو را
به هر تردامنی منمای آن آیینه رو رامبادا زنگ خجلت سبز سازد حرف بدگو را
تهی چشمان چه میدانند قدر روی نیکو رانباشد جز گرانی بهره از یوسف ترازو را