دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
صفای ساعدت نیلی شمارد دست موسی رابناگوش تو سازد تازه ایمان تجلی را
سمندر کرد اشک گرم من مرغان آبی راز گوهر چون صدف پر ساخت گردون حبابی را
هوا ابرست، پر کن از شراب ناب کشتی راکه از باد موافق بهترست این آب کشتی را
دلم خاک مراد خویش داند نامرادی راکند گرد یتیمی گوهرم گرد کسادی را
مده در جوش گل چون لاله از کف میگساری راکه نعل از برق در آتش بود ابر بهاری را
خوش آن آزاده کز مردم نهان دارد فقیری رانسازد گوشه چشم توقع گوشه گیری را
ز اسرار حقیقت بهره ور کن عشقبازی رابه طفلان واگذار این ابجد عشق مجازی را
گر آن شیرین سخن تلقین کند گفتار طوطی راسخن شکر شود در پسته منقار طوطی را
تکلف نیست در گفتار رند لاابالی راچنانت دوست میدارم که عاشق شعرِ حالی را
به عصیان مگذران زنهار ایام جوانی رامکن صرف زمین شور، آب زندگانی را
مده از دست در پیری شراب ارغوانی راشراب کهنه از دل می برد یاد جوانی را
به آهی می توان از خود برآوردن جهانی راکه یک رهبر به منزل می رساند کاروانی را
نه هر چشمی سزاوارست رخسار معانی راکه شبنم دیده شورست گلزار معانی را
کسوفی هست دایم آفتاب زندگانی راسیاهی لازم افتاده است آب زندگانی را
غنیمت دان درین وحشت سرا خلوت گزینی راکه از پوشیدن چشم است عینک دوربینی را
زر و سیم جهان در پرده دارد عمر کاهی رابه قدر فلس باشد خار زیر پوست ماهی را
رسانیده است حسن او به جایی بی وفایی راکه عشاق از خدا خواهند تقریب جدایی را
خرابی باعث تعمیر باشد بینوایی راکه کوری کاسه دریوزه می گردد گدایی را
کند لیلی چنین گر جلوه مستانه در صحراشود هر لاله بر مجنون من میخانه در صحرا
به دل های پر از خون حرف آن زلف دو تا بگشاسر این نافه را پیش غزالان ختا بگشا
ندارد حاجت مشاطه روی گلعذار ماپر طاوس مستغنی است از نقش و نگار ما
ز خط سبز شد فیروزه ای لعل نگار ماجواهر سرمه ای می خواست چشم اشکبار ما
نباشد چون تن آسانان ز خورد و خواب عیش ماز اشک و آه می گردد به آب و تاب عیش ما
فلک پرواز سازد آه را درد گران ماپر سیمرغ بخشد تیر را زور کمان ما