دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
عشاق دل به دیده روشن کشیده اندچون ذره رخت خویش به روزن کشیده اند
از آفتاب چاشنی صبح شد بلندعمر دوباره یافت ز راه گداز قند
جمعی که زیر خاک دل پاک می برندبا خود بهشت را به ته خاک می برند
این غافلان که دست به پیمانه میبرنداز چشم شیر شمع به کاشانه میبرند
قربانیان شکفته به قصاب برخورندچون پل بغل گشاده به سیلاب برخورند
آزادگان کجا غم دستار می خورنداین پر دلان قسم به سر دارمی خورند
چون حرف شکوه برق ز تیغ زبان زندتبخاله قفل خامشیم بر دهان زند
زیر سپهر دست دعا موج می زنددر خانه کریم گدا موج می زند
داغ از حرارت جگرم داد میزندآتش به سوز سینه من باد میزند
گلزار جوش حسن خداداد میزندباغ از شکوفه موج پریزاد میزند
ابر بهار سینه به گلزار می زندخون شفق علم ز سر خار می زند
عاشق که حرف عشق به اغیار می زندآبی به روی صورت دیوار می زند
فال وصال او دل رنجور میزنداین شمع گشته بین که در سور می زند
خط تو راه دین ودل وهوش می زندته جرعه ای است این که به سرجوش می زند
یاقوت با لب تودم از رنگ می زنداین خون گرفته بین که چه بر سنگ می زند
زخم تو تیغ بر جگر ماه می زندداغ تو خیمه بر دل آگاه می زند
زینسان که شیشه خنده مستانه می زندآخر شراب بر سر پیمانه می زند
تا سالکان به آبله پایی نمی رسندصد سال اگر روند به جایی نمی رسند
جمعی که در لباس می ناب می کشنددام کتان به چهره مهتاب می کشند
عاشق کجا به کعبه و دیر التجا کندحاشا که خضر پیروی نقش پا کند
وقت است نوبهار در عیش وا کندباغ از شکوفه خنده دندان نما کند
محبوس آسمان چه پروبال واکنددر زیر سنگ سبزه چه نشو ونما کند
آنجا که شوق دست حمایت بدر کندشبنم در آفتاب قیامت سفر کند
آرام را خرام تو آتش عنان کندآیینه را حجاب تو آب روان کند