دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
رخسار جهانسوز تو بی پا و سرم کردنظاره زلف تو پریشان نظرم کرد
رخسار ترا خط نتوانست نهان کردبی پرده تر این آینه را آینه دان کرد
دل را چه خیال است به می شاد توان کرداین غمکده ای نیست که آباد توان کرد
دل چون تهی از دردوغم یار توان کرداین ظلم چسان بر دل افگار توان کرد
از مستی چشم تو چه تقریر توان کرداین خواب نه خوابی است که تعبیر توان کرد
شوریده تر از سیل بهارم چه توان کرددر هیچ زمین نیست قرارم چه توان کرد
جانی که سر از روزن فتراک برآورداز گرد گریبان بقا سر بدر آورد
چون پسته زبان در دهنم زنگ برآوردآخر گل خاموشی من این ثمر آورد
از طوطی من روی سخن رنگ برآورداین آینه را حرف من از زنگ برآورد
گر غیر مرا از تو به نیرنگ برآوردنتوان در دل را به گل وسنگ برآورد
جان در بدن خاکی ما زنگ برآورداین گوهر صاف از صدف این رنگ برآورد
نظاره خط توام از خال برآوردتفصیل مرا از غم اجمال برآورد
دل سخت چو گردید نصیحت نپذیردسنگ از قدم راهروان نقش نگیرد
گل مرتبه عارض جانانه نگیردجای لب ساقی لب پیمانه نگیرد
سرگرم تو با کشمکش دار نسازداین نقطه سرگشته به پرگارنسازد
از عود دل گرم من اخگربگریزداز بزم نفس سوخته مجمر بگریزد
روزی که مرا موج نفس دام سخن شدشدطوطی چرخ آینه وواله من شد
از حسن غریب تو جهان صبح وطن شداین شوره زمین از گل روی تو چمن شد
تیغ تو می وساقی وپیمانه من شدهر زخم نمایان در میخانه من شد
یوسف شود آن کس که خریدار تو باشدعیسی شود ان خسته که بیمارتو باشد
در راه توهر کس دل ودین باخته باشداز زنگ خودی آینه پرداخته باشد
عاشق غم اسباب چرا داشته باشددارد همه چیز آن که تراداشته باشد
چشم تو ز دلها چه خبر داشته باشدآن بیخبر از ما چه خبر داشته باشد
این اشک جگرگون چه اثرداشته باشدپیداست که طفلی چه جگرداشته باشد