دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
اندیشه چرا عشق ز کس داشته باشدپروانه چه پروای عسس داشته باشد
زان سفله حذرکن که توانگرشده باشدزان موم بیندیش که عنبر شده باشد
شرمی که بود ساخته مطلوب نباشدشهباز نظر دوخته محجوب نباشد
با کعبه پرستار ترا کار نباشدآیینه ما روی به دیوار نباشد
تا چنددلت برمن مهجور نبخشدتا کی نگهت برنگه دور نبخشد
زخمی که ز تیغ تو مرا بر سپر آمدبیش از همه زخمی به جگر کارگر آمد
تا خنده ازان غنچه مستور برآمدصبح شکر از چاک دل موربرآمد
آن آفت جان بر سر انصاف نیامدآن تلخ زبان بر سر انصاف نیامد
کیفیت می زاهد فرزانه نداندتا سرنکند در سرپیمانه نداند
فیض دم صبح از لب خندان تو یابندشهدی است شکرخند که در شان تو یابند
در خویش چو گردون نکنی تا سفری چنداز ثابت وسیارنیابی نظری چند
جمعی که دراندیشه آن چشم خمارنددر پرده دل شب همه شب باده گسارند
خوش وقت گروهی که در اندیشه یارندچون کعبه روان روی به دیوار ندارند
داغی که مرا بر دل دیوانه گذارندشمعی است که بر تربت پروانه گذارند
خون بهتر ازان می که چشیدن نگذارندپیکان به ازان غنچه که چیدن نگذارند
هر نقطه کز این دایره بیکار شمارندصاحب نظران خال لب یار شمارند
حکم است که کار شب آدینه بسازندکار خرد از باده دیرینه بسازند
از دشت به حی مردم دیوانه نسازندبا گور بسازند وبه کاشانه نسازند
از دست رود خامه چو نام تو نویسندپرواز کند دل چو پیام تو نویسند
در کوی خرابات گروهی که خموشنداز صافدلی چون خم سربسته به جوشند
آنها که به فردوس رخ یار فروشنداز سادگی آیینه به زنگار فروشند
تا حسن گلو سوز تو در جان شرر افکنددر سینه من داغ مکرر سپر افکند
غفلت زدگان دیده بیدار نداننداز مرده دلی قدر شب تار ندانند
آنها که نظرباز به نو خط پسرانندبی چشم بداز جمله بالغ نظرانند