دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
مرا ناله از پرده دل برآیدبه نازی که لیلی ز محمل برآید
به همچون منی آسمان چون برآیدخم می چسان بافلاطون برآید
چرا از خم می فلاطون برآیدز دریای رحمت کسی چون برآید
بس که در زلف تو دلها آب شدحلقه هایش سربسر گرداب شد
تا به زانو پای من در خار شدکاسه زانوی من مودار شد
رنگ خط برلعل جانان ریختندخار در پیراهن جان ریختند
بخل ممسک از می افزونتر شودسخت تر گردد گره چون تر شود
زخم ما پهلو به خنجر میدهدشیشه ما سنگ را پر میدهد
از غم گم کرده راهان فارغ استهر که صائب شد به منزل ناپدید
برانگیزد غبار از مغز جان دردبرآرد گرد از آب روان درد
نمی گردد به خاموشی نهان دردز رنگ چهره دارد ترجمان درد
درین عالم که جز وحشت نباشدچه سازد کس اگرخلوت نباشد
ترا چون صبح خندان آفریدندمرا چون ابر گریان آفریدند
چه کار از یاری دوران برآیدبه همت کارها آسان برآید
از ناله نی هر کس هشیار نمی گردداز صور قیامت هم بیدارنمی گردد
هر ذره ازو در سر سودای دگر داردهر قطره ازودردل دریای دگردارد
از بیم خط آن لب شد باریک وچنین باشدآن را که چنین زهری در زیر نگین باشد
ازبیم خط آن لب شد باریک و چنین باشدآن را که چنین زهری در زیر نگین باشد
می می چکد از چشمش جانانه چنین بایداز گردش خودمست است پیمانه چنین باید
از نمک تبسمت رنگ شراب می پرددر هوس نظاره ات چشم حباب می پرد
جان غریب ازین جهان میل وطن نمیکندشد چو عقیق نامجو یاد یمن نمیکند
شوخی حسن کی نهان زیر نقاب میشودخنده برق را کجا ابر حجاب میشود
چه خوش است ناله من به نوا رسیده باشددل پا شکسته من به دوا رسیده باشد
چو خوش است اتحادی که حجاب تن نماندکه من آن زمان شوم من که اثر ز من نماند