دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
نیست سنگِ کم اگر در پلهٔ میزان تو راکعبه و بتخانه باشد در نظر یکسان تو را
تشنهٔ خون کرد مستی چشمِ فتّانِ تراخوابِ سنگین شد فسانی تیغِ مژگانِ ترا
میکند گلگل نگه رخسارِ خندانِ تراگل ز چیدن بیش میگردد گلستانِ ترا
خارِ ناسازست بویِ گل به پیراهن تراچون زنم گستاخ دستِ عجز در دامن ترا؟
خوابِ ناز از حسنِ روزافزون نشد سنگین ترالنگرِ گهواره بود از کودکی تمکین ترا
جنّتِ دربسته سازد مُهرِ خاموشی تراچهره زرّین میکند چون به، نمدپوشی ترا
نیست ممکن رامکردن چشمِ جادوی تراسایه میبوسد زمین از دور، آهوی ترا
صوفیان بردند از ره چشمِ جادوی ترادر کمندِ وحدت آوردند آهوی ترا
گرچه محجوب از نظر کرده است بیجایی تراهمچنان جوید ز هر جایی تماشایی ترا
حسنِ بیپروا به فرمانِ هوس باشد چرا؟برقِ عالمسوز در زنجیرِ خس باشد چرا
جانِ عرشی، فرشِ در زندانِ تن باشد چرا؟شعلهٔ جواله در قیدِ لگن باشد چرا
چشم میپوشی ازان رخسارِ جانپرور چرا؟میکنی آیینه را پنهان ز روشنگر چرا
غیر حق را میدهی ره در حریمِ دل چرا؟میکِشی بر صفحهٔ هستی خطِ باطل چرا
در هوای کامِ دنیا میفشانی جان چرا؟میکنی در راه بت صیدِ حرم قربان چرا؟
در طلب سستی چو اربابِ هوس کردن چرا؟راهِ دوری پیشداری، رو به پس کردن چرا
آهِ عالمسوز را در سینه دزدیدن چرا؟برق را پیراهنِ فانوس پوشیدن چرا
نیستی طفل، اینقدر بر خاک غلتیدن چرا؟گِل به روی آفتابِ روح مالیدن چرا
مد احسان است بسم الله دیوان صبح راره به مضمون می توان بردن ز عنوان صبح را
گریهٔ مستانه میسازم شرابِ تلخ رامیکنم چون ابر مروارید آبِ تلخ را
غمزهاش افزود در ایامِ خط بیداد رازنگِ زهرِ جانستان شد تیغِ این جلّاد را
ره مده در خطِ مشکین، شانهٔ شمشاد رانیست حاجت حک و اصلاحی خطِ استاد را
ره مده در خطِ مشکین، شانهٔ شمشاد راکس قلم داخل نمیسازد خطِ استاد را
میگدازد خونِ گرمم نشترِ فَصّاد رامیکند از آب عریان، دشنهٔ فولاد را
از شکستِ ماست گردش، چرخِ بیبنیاد رانیست غیر از دانه آب این آسیای باد را