دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
چشمِ حیران ساخت رویش خطِ مُشکاندود راآه ازین آتش که در زنجیر دارد دود را
دل چِسان پیچد عنانِ آهِ دردآلود را؟زآتشِ سوزان عنانداری نیاید دود را
نیست حاجت دیدهبان حسنِ عتابآلود رادور باش از خود بود حسن حجابآلود را
از عِذارِ او بپوشان دیدهٔ امید راتکمه از شبنم مکن پیراهنِ خورشید را
نالهٔ من میزند ناخن به دل ناهید راگریهٔ من تازه رو دارد گلِ خورشید را
تنگدستی راست سازد نفسِ کجرفتار راپیچ و تاب از وسعتِ ره میفزاید مار را
کجروی بال و پرِ سِیرَست بد کردار راراستی سنگِ رهِ رفتار باشد مار را
آه میباشد مسلسل خاطرِ افگار رادر درازی نیست کوتاهی شبِ بیمار را
کم نسازد جامِ می زنگِ دلِ افگار راداس صیقل ندرود این سبزهٔ زنگار را
نیست غیر از آه، دلسوزی دلِ افگار راشمعِ بالین از تبِ گرم است این بیمار را
داد سیلِ گریهٔ من غوطه در گِل بحر راگوهر از گَردِ یتیمی کرد ساحل بحر را
عشق کو تا گرم سازد این دلِ رنجور رادر حریمِ سینه افروزد چراغِ طور را
نیست از سنگِ ملامت غم سرِ پر شور راکس نترسانده است از رطلِ گران مخمور را
خط نسازد بی صفا آن عارضِ پر نور رااز نسیمِ صبح پروا نیست شمعِ طور را
چون ز می افروختی آن عارضِ پر نور راداغِ بیتابی چراغان کرد کوهِ طور را
سهل مشمر همتِ پیرانِ با تدبیر راکز کمان بال و پر پرواز باشد تیر را
سر به گردون میدهم این آهِ پُر تأثیر رامیزنم آتش به سقف این خانهٔ دلگیر را
وصفِ زلفِ یار عاجز میکند تقریر رادوریِ این راه، کوته میکند شبگیر را
مُهرِ خاموشی کند کوتهزبان تقریر رااین سپر دندانه میسازد دمِ شمشیر را
خوب دارد زاهدِ شیاد، داروگیر رادامِ دردانه است پنهان سبحهٔ تزویر را
چربنرمی میکند کوتهزبان شمشیر راسخترویی میشود سنگِ فِسان شمشیر را
شد غرورِ حسن از خط بیش آن طناز رابوی این ریحان گرانتر کرد خوابِ ناز را
از فغان شد سرگرانی بیش آن طناز رانالهٔ عاشق بود افسانه خوابِ ناز را
هر خسی قیمت نداند نالهٔ شبخیز راخسروی باید که داند قدر این شبدیز را