دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
نعل در آتش گدازد، روی گرمت بوس رازخمیِ دندان کند لعلت لبِ افسوس را
نیست از رازِ نهانِ من خبر جاسوس رانبضِ من بندِ زبان گردید جالینوس را
ننگِ کفرِ من به فریاد آورد ناقوس رامیکِشد ایمانِ من در خون، لبِ افسوس را
عشق کو تا چاک سازم جامهٔ ناموس راپیشِ زُهّاد افکنم این خرقهٔ سالوس را
پردهدارِ حرفِ دعوی کن لبِ خاموش رااز دبستان برمیاور طفلِ بازیگوش را
بر جگر تا خوردهام نیشِ خمارِ نوش رامیکنم با درد سودا بادهٔ سرجوش را
چند بتوان خاک زد در چشم، عقل و هوش را؟یا رب انصافی بده آن خطِ بازیگوش را
نوشِ این غمخانه در دنبال دارد نیش راشکوهای از تلخکامی نیست دوراندیش را
از صفای دل نباشد حاصلی درویش رانان به خون تر میشود صبحِ صداقتکیش را
صرفِ بیکاری مگردان روزگارِ خویش راپردهٔ رویِ توکّل ساز، کارِ خویش را
غوطه دادم در دلِ الماس داغِ خویش راروشن از آبِ گهر کردم چراغِ خویش را
تر به اشکِ تلخ میسازم دِماغِ خویش رازنده میدارم به خونِ دل چراغِ خویش را
من گرفتم ساختی پوشیده سالِ خویش راچون کنی پنهان ز چشمِ خلق حالِ خویش را؟
من که خواهم محو از عالم نشانِ خویش راچون نشانِ تیر سازم استخوانِ خویش را
غنچهسان پر گل اگر خواهی دهانِ خویش راپرهٔ قفلِ خموشی کن زبانِ خویش را
حسن چون آرد به جنگِ دل سپاهِ خویش رابشکند بهرِ شگون اول کلاهِ خویش را
ساختم از قتل نادِم دلربای خویش راعاقبت زان لب گرفتم خونبهای خویش را
روح پاک من کند پاکیزه گوهر تیغ رامشک گردد خون من در ناف جوهر تیغ را
چون کند آن غمزهٔ خونریز عریان تیغ رابخیهٔ جوهر شود زخمِ نمایان تیغ را
کِی نیامِ پوچ میسازد به تمکین تیغ را؟آستین زندان بود چون دستِ گلچین تیغ را
آه باشد بِه ز زلفِ عنبرین عشاق رااشک باشد بهتر از دُرِّ ثمین عشاق را
از سیهبختی نگردد دیده گریان برق رامیشود ز ابرِ سیه آیینه رخشان برق را
ساقیِ محجوب میباید شرابِ عشق راآتشِ هموار میباید کبابِ عشق را
بر نمی آید مراد از کعبه گل عشق راهست محراب دعا از رخنه دل عشق را