دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
مرکزِ خاک است گردون آسمانِ عشق رالامکان یک پله باشد آستانِ عشق را
نیست ماه و آفتابی آسمانِ عشق راروشنی از آه باشد دودمانِ عشق را
نیست در دورانِ من میخانه حاجت خلق رابس بود پیمانهٔ من تا قیامت خلق را
با زمینگیری به منزل میرسانم خلق رادر بیابانِ طلب سنگِ نشانم خلق را
ریخت چون دندان، شود افزون غمِ نان خلق راسدِ راهِ شکوه روزی است دندان خلق را
غم ز خاطر می برد غمخانه من خلق راطفل مشرب می کند دیوانه من خلق را
نیست از زخم زبان غم عاشق بی باک راسیل می روبد ز راه خود خس و خاشاک را
هر تُنُکظرفی ننوشد خونِ گرمِ تاک راجامی از فولاد باید آبِ آتشناک را
از بلندی مانع گردش شود افلاک راگر زمین بیرون دهد آسودگان خاک را
مورم اما خوشه چین خرمن دونان نیممی کنم شکر به اکسیر قناعت خاک را
خلق خوش چون صلح می سازد گوارا جنگ رامی نماید چرب نرمی مومیایی سنگ را
نعل در آتش نهد دیوانه من سنگ راشعله جواله سازد بی فلاخن سنگ را
جذبه مجنون سبک سازد ز تمکین سنگ رادر کف طفلان دهد پرواز شاهین سنگ را
بی کسی کِی خوار سازد زادهٔ اقبال را؟شهپر سیمرغ میگردد مگسران زال را
دامنِ دریایِ خونخوارست بالین سیل رادر کنارِ بحر باشد خوابِ سنگین سیل را
گل نزد آبی بر آتش بلبلِ خودکام رانیست غیر از ناامیدی حاصلی ابرام را
نیست از روی زمین سیری دل خود کام راحرص می گردد زیاد از خاک، چشم دام را
نیست فرق از تن دل افسرده خودکام رارنگ برگ خویش باشد میوه های خام را
کردهام بر خود گوارا تلخیِ دشنام رادیدهام در عینِ ناکامی جمالِ کام را
نیست دلگیری ز دنیا بندهٔ تسلیم راآتشِ نمرود گلزارست ابراهیم را
نیست از دردِ غریبی چون گهر پروا مرابِستر از گَردِ یتیمی بود در دریا مرا
غوطه در گُل داده بود اندیشهٔ دنیا مرانالهٔ نی شد دلیلِ عالمِ بالا مرا
از نظر یک لحظه دوری نیست محبوب مراپیرهن از پردهٔ چشم است یعقوب مرا
عشق خونگرم از محبت کرده ایجاد مراآهوان از چشم نگذارند صیاد مرا