دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
درد پیری را جوانی می کند درمان و بسآه کاین درمان نباشد در دکان هیچ کس
می کنم سیرگل از چاک گریبان قفسنبض گلشن را به دست آورده ام ازخاروخس
شربت بیماری دل تیغ سیراب است و بسصندلی درد سر ویرانه سیلاب است و بس
گوهر کامل عیاران چشم نمناک است و بستحفه روشندلان آیینه پاک است و بس
دوزخ ارباب معنی صحبت قال است و بسهست اگر دارالامانی صحبت حال است و بس
از دل آگاه در عالم همین نام است و بسچشم بیداری که دیدم حلقه دام است وبس
میوه باغ امیدم داغ حرمان است و بسیار دلسوزی که میبینم نمکدان است و بس
پامنه بیرون ز حدِِّ خود کمال این است و بسپیشِ اهلِ دید ملکِ بیزوال این است و بس
یارب این جانهای غربت دیده را فریاد رسروحهای گل به رو مالیده را فریاد رس
شرح دشت دلگشای عشق را از ما مپرسمی شوی دیوانه، از دامان آن صحرا مپرس
هیچ کار از ما نمی آید ز کار ما مپرسرفته ایم از خویش بیرون از دیار ما مپرس
سر گرانیهای او را از من حیران مپرسوزن کوه قاف را از پله میزان مپرس
حرف آن حسن بسامان از من مجنون مپرسشوکت بزم سلیمان از من مجنون مپرس
در جنون فکر سرو سامان ندارد هیچ کسمدعا چون دیده حیران ندارد هیچ کس
نیست ما را شکوه ای از تنگی جا در قفسکز دل واکرده ماداریم صحرا درقفس
دامگاه تازه ای پرواز را منظور بوداین که می کردم نفس را راست گاهی در قفس
شد ز خط لعل تو ایمن ز شبیخون هوسدر شب تار بود شهد مسلم ز مگس
طاق ابروی توازکون ومکان مارا بسگوشه چشم تو از ملک جهان مارا بس
حجت شور قیامت لب خندان تو بسهم نبرد صف محشر صف مژگان تو بس
داشت امروز رخ یار حجابی که مپرسزد به روی دل مدهوش گلابی که مپرس
باز دارم به نظر خط غباری که مپرسسایه کرده است به من ابر بهاری که مپرس
زپرده داری هستی است در حجاب، نفسکه درفنا زته دل کشد حباب، نفس
دردی که سازگار تو گردد دواشناسزهری که خوشگوار شد آب بقاشناس
از ما حدیث زلف و رخ دلستان مپرسطوفان رسیده را ز کنار و میان مپرس