دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
از زلف کافر تو نجسته است هیچ کسقید فرنگ رانشکسته است هیچ کس
از ناکسان وفا نشنیده است هیچ کسبوی گل از گیا نشنیده است هیچ کس
صد گل به باد رفت و گلابی ندید کسصد تاک خشک گشت و شرابی ندید کس
بی نوش لبان آب بقا را چه کند کس؟بی سبز خطان برگ ونوا را چه کندکس؟
معشوق پریشان نظری راچه کند کس؟این صندل هر دردسری را چه کند کس؟
حیف است که سر در سر مینانکند کسبا دختر رزعیش دوبالا نکند کس
صبح شد مطرب، قدح را پر کن از می زود باشاز دم جان بخش جان کن در تن نی زود باش
هیچ نوشی نیست بی نیش ای پسر هشیار باشخواب شیرین پشه دارد درکمین بیدار باش
مرد صحبت نیستی، از دیده ها مستور باشاز بلا دوری طمع داری، ز مردم دور باش
از تماشای پریشان جهان دلگیر باشواله یک نقش چو آیینه تصویر باش
چون صدف در حلقه دریادلان خاموش باشبا دهان گوهرافشان پای تا سرگوش باش
چون لب پیمانه زنهار از سخن خاموش باشصد سخن گر بگذرد در انجمن خاموش باش
بادهٔ گلرنگ شو یا شیشهٔ بیرنگ باشبوی خون میآید از نیرنگ، بینیرنگ باش
از زمین دامن بیفشان همسفر با ماه باشخانه را زیر و زبرکن آسمان خرگاه باش
گاه در پای خم و گه بر سر سجاده باشباسفال و جام زریکرنگ همچون باده باش
چشم و گوش و لب ببند، از شور و شر آسوده باشخویش را گردآوری کن از سپر آسوده باش
روشناسِ اهلِ مشرب چون درِ میخانه باشآشناتر با می از خطِ لبِ پیمانه باش
در گلستان بلبل و در انجمن پروانه باشهرکجا دامِ تماشایی که بینی دانه باش
پیش میخواران سبک چون پنبه مینا مباشاز سبکساری چو کف سیلی خور دریا مباش
تاتوان دزدید سر در جیب خود سرور مباشمی توان گردید تا از پیروان رهبر مباش
می کشی چون با حریفان باده لایعقل مباشاز خداچون غافلی باری ز خود غافل مباش
از خدا در عهد پیری یک زمان غافل مباشاز نشان زنهار دربحر کمان غافل مباش
از خدنگ آه پیران ای جوان غافل مباشچون دم شمشیر از پشت کمان غافل مباش
از هوسناکی گران برخاطر دوران مباشاز فضولی بارصاحبخانه چون مهمان مباش