دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
روح قدسی، بیش ازین درتنگنای تن مباشعیسی وقتی، گره در چشمه سوزن مباش
چون ترا مسکن میسر شد پی تزیین مباشتخته کز دریا ترابیرون برد رنگین مباش
چون ترا مسکن میسر شد تزیین مباشتخته کز دریا ترا بیرون برد رنگین مباش
دل ز تن چون دور شد وامی شود غمگین مباشکور را فرزند بینا می شود غمگین مباش
عاشقان را مغز در سر گر نباشد گو مباشکف اگر در بحر پرگوهر نباشد گو مباش
ظاهر مردان به زیور گر نباشد گو مباشحلقه بیرون در گر زر نباشد گو مباش
هست چون دلبر به جا، دل گر نباشد گو مباشمدعا لیلی است محمل گر نباشد گو مباش
شمع بر خاک شهیدان گر نباشد گو مباشلاله در کوه بدخشان گر نباشد گو مباش
خانه دنیا به سامان گر نباشد گو مباشنقش بر دیوار زندان گر نباشد گو مباش
خال بر رخسار جانان گرنباشد گو مباشمور در ملک سلیمان گرنباشد گو مباش
دیده ما گرز خون رنگین نباشد گومباشحلقه بیرون در زرین نباشد گو مباش
چهره زرین چو باشد مخزن زر گومباشهست چون سد رمق سد سکندر گو مباش
چون بود گلچهره ساقی باده رنگین گو مباشساعد سیمین چو باشد جام سیمین گو مباش
جسم اگر ازیکدگر ریزد غباری گو مباشروح اگر ازتن هواگیرد بخاری گو مباش
گر نباشم من غبار آستانی گو مباشدربهشت جاودان برگ خزانی گو مباش
عقل اگر از سرپرد زاغ جگر خواری مباشمغز اگر بیجا شود آشفته دستاری مباش
یوسف من بیش ازین در چاه ظلمانی مباشتخت کنعان خالی افتاده است زندانی مباش
ناز پروردی که من گردیدهام پروانهاشگل زنند اطفال جای سنگ بر دیوانهاش
رنگ می بازد زنام بوسه یاقوت لبشازاشارت آب می گردد هلال غبغبش
هرکه وقت صبح درساغر شرابی نیستشازسیه روزی به طلع آفتابی نیستش
هرکه درمد نظر نازک میانی نیستشدربساط زندگانی نیم جانی نیستش
گرنبیند همچو نرگس زیر پا می زیبدشگر نخیزد پیش پای گل زجا می زیبدش
هرکه زین گلشن لبی خندانتر از گل بایدشخاطری فارغ ز عالم چون توکل بایدش
خیره می سازد نظر را در قبا سیمین برشمی نماید در صدف خود رافروغ گوهرش