دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
سر سبز آن که سعی کنددر هلاک خویشچیندچو سرو دامن همت ز خاک خویش
چون ماهیان زفلس مده عرض مال خویشمحضر مکن درست به خون حلال خویش
دلدار ماست محو خط مشکفام خویشصیاد را که دیده که افتد به دام خویش
ازگفتگوی عشق گزیدم زبان خویشازشیر ماهتاب بریدم کتان خویش
خود کرده ام به شکوه تراخصم جان خویشکافر مباد کشته تیغ زبان خویش !
از بیقراری دل اندوهگین خویشخجلت کشم همیشه ز پهلونشین خویش
از ترک مدعاست دل من به جای خویشآسوده ام ز خاطر بی مدعای خویش
از جا نمی روم چو سپند از نوای خویشآتش زنم به محفل و باشم به جای خویش
تا بی نشان کشم نفسی بر هوای خویشچون گردباد محو کنم نقش پای خویش
حسن توغافل است ز قدر و بهای خویشآیینه راخبر نبود از صفای خویش
رستم کسی بود که برآید به خوی خویشدر وقت احتیاج بگیرد گلوی خویش
سیرآب در محیط شدم ز آبروی خویشدر پای خم ز دست ندادم سبوی خویش
از صحبت افسرده روانان به حذر باشجویای جگر سوختگان همچو شرر باش
فارغ ز تمنای جهان گذران باشبی داعیه چون دیده حیرت زدگان باش
چون غنچه نشکفته درین باغ غمین باششیرازه اوراق دل از چین جبین باش
آن لاله عذاری که منم داغ و کبابشاز خون جگر سوختگان است شرابش
شوخی که مرا هست تمنای وصالشوحشی تر از آهوی رمیده است خیالش
شد سرمه سویدای دل از نور جمالشای وای اگر تیغ کشد برق جلالش
آن کس که نشان داد برون از دو جهانشسرگشته تر از تیر هوایی است نشانش
از رشته جان تاب برد موی میانشاز رفتن دل آب خورد سرو روانش
آن ترک که خون می چکد از تیغ نگاهشبرقی است که از چشم بود ابر سیاهش
جز چشم توای شوخ جانهاست فدایشبیمار ندیدم که توان مرد برایش
در دل اثر از تیغ کند زخم زبان بیشصد پیرهن ازتن بود آزردن جان بیش
نریزد اگر آب لطف از جمالشبسوزد دو عالم ز برق جلالش