دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
سری را که بالین شود آستانشبود بخت بیدار خواب گرانش
سخن تانگردد چو موی میانشمحال است آید برون ازدهانش
که یابد رهایی ز دام نگاهش ؟که یک حلقه اوست چشم سیاهش
اگر چشم کافر فتد برلقایشنیاید به لب غیر نام خدایش
حضوری داشتم شب با خیالشکه در خاطر نمی آمد وصالش
شده است از شوق تیغ جان ستانشوبال خضر، عمر جاودانش
ز موج لطف ،آن سیمین بنا گوشمرا کرده است چون خط حلقه درگوش
در جهان دل مبند و اسبابشمی جهد برق از ابر سنجابش
هرکه بیند به چشم بیمارشمی شود درزمان پرستارش
می ز شرم لب می آشامشعرق شرم گشت درجامش
هر که خموش از شکایت است زبانشحلقه ذکر خفی است مهر دهانش
بس که زند موج نور سرو روانشهاله ماه است طوق فاختگانش
برسر حرف آمده است چشم سیاهشنو خط جوهر شده است تیغ نگاهش
از هر صدا نبازم چون کوه لنگر خویشبحر گران وقارم در پاس گوهر خویش
بر دشمنان شمردم عیب نهانی خویشخود را خلاص کردم از پاسبانی خویش
در خرابات مغان ستار باشچون لب پیمانه بی گفتار باش
از کفر توان رستن ای یار به آمیزشسجاده تواند شد زنار به آمیزش
مهر لب هزره گو پرده آهستگی استپنبه به نرمی کند طفل جرس راخموش
هر حلقه ز کاکل رسایشچشمی است گشاده در قفایش
از قناعت می رود بیرون ز سر سودای حرصره ندارد در دل خرسند استسقای حرص
ز اضطراب دل کند آن زلف عنبرفام رقصمیکند آری به بال مرغ وحشی دام رقص
محبت تو ز دل داد پیچ و تاب عوضگرفت خاک سیه،داد مشک ناب عوض
در رکاب برق دارد پای ،ایام نشاطدربهار از کف مده چون شاخ گل جام نشاط
ندارد صفحه رخسار خوبان اعتبار خطدر آتش دارد از هر حلقه نعلی بیقرار خط