دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
مشو به دیدن خشک از سمنبران قانعمشو ز خوان سلیمان به استخوان قانع
دل مست حیرت و سر پرشور درسماعموسی به خواب بیخودی وطور درسماع
دل چون شود جدا ز سر زلف یار جمع؟کز رشته می شود گهر شاهوار جمع
این سرشک آتشین کز دیده می بارد چراغتخم مهری در دل پروانه می کارد چراغ
شعله ور گردد ز شور عشق آواز چراغاز پرپروانه باشد پرده ساز چراغ
هر سرایی را که باشد از دل روشن چراغمیجهد شبهای تار از دیده روزن چراغ
دل چه باشد تا کسی از دلستان دارد دریغ؟عاشق از معشوق هیهات است جان دارد دریغ
جان چرا عاشق ازان گل پیرهن دارد دریغ؟کس چرا آب روان را از چمن دارد دریغ
به که نطق خویش از اهل زمان دارم دریغنغمه داودی از آهن دلان دارم دریغ
عالم بالا ندارد فیض از پاکان دریغقطره خود را ندارد از صدف نیسان دریغ
می کند از مهربانی حفظ طفل نوسوارآن که می دارد عنان اختیار از من دریغ
سخن عشق مدار از دل افگار دریغکه ندارند چراغ از سر بیمار دریغ
چنان که بلبل مسکین بود خزان درباغز یار و دوست جدا مانده ام چنان درباغ
شده است هرسو برتنم فتیله داغکه خانه زاد بود عشق را وسیله داغ
دمید صبح و نگشتیم آشنای چراغشبی به روز نکردیم زیر پای چراغ
به فکر دل نفتادی به هیچ باب دریغبه گنج راه نبردی درین خراب دریغ
چندان که بهارست و خزان است درین باغچشم و دل شبنم نگران است درین باغ
نیست بر آیینه دُردیکشان گرد خلافمیتوان چون جام می دیدن ته دلهای صاف
صد گره در دل ز بحر تلخرو دارد صدفگریه ها از آب گوهر درگلو دارد صدف
نیست غمگین گوهرم ازتنگی جا در صدفمی کند ازآبداری سیر دریا در صدف
تا شد از نیسان رهین منت احسان صدفشد ز خجلت زیر دامن بحر را پنهان صدف
گر کنی پنهان گهر را زیر دامان صدفسر برون آرد ز شوخی از گریبان صدف
نیست چون صاحبدلی تا گویم از اسرار حرفمی زنم از بیکسی با صورت دیوار حرف
غافلی از دردمندی ای دل بیمار حیفپیش عیسی درد خود را می کنی اظهار حیف