دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
کجا روشن شود چشم زلیخا بر تن یوسف؟که عصمت سر زد از یک جیب با پیراهن یوسف
ز خط سبز شود بیش لعل دلبر صافهنوز از پر طوطی نگشته شکر صاف
مدار چشم ازین کور باطنان انصافکه گشته است به عنقا هم آشیان انصاف
ز تلخرویی دریاست بی نیاز صدفکند به ابر گهر بار لب فراز صدف
زده است شرم لبت مهر بردهان صدفگره چگونه شود باز از زبان صدف؟
ازبس که شد زلعل تو با آب و تاب حرفشوید غبار عقل زدل چون شراب حرف
معنی ز لفظ جوهر خود را عیان کندزان چهره لطیف مکن مو به یک طرف
هرکجا دلمردهای را یافت احیا کرد عشقجمله ذرات عالم را سویدا کرد عشق
شوره زار خاک را یکسر گلستان کرد عشقحنظل افلاک را چون نار خندان کرد عشق
می نماید صد گره را یک گره زنار عشقسبحه داران چون برون آیند ازبازار عشق؟
پر صدا شد چینی افلاک از فغفور عشقچون شرر هر ذره ای بیدار شد از شور عشق
از پس صد پرده می تابد فروغ را ز عشقسرمه نتواند گرفتن راه برآواز عشق
آتشین شد چهره خاک از می گلرنگ عشقچرخ شد خاکستری از آتش بی رنگ عشق
از نقاب سنگ تابد شعله عریان عشقپرده چون پوشد کسی بر سوزش پنهان عشق؟
تیغ سیراب است موج بحر طوفان زای عشقداغ ناسورست فلس ماهی دریای عشق
نیست آب صافی خاطر روان در جوی خلقمی چکد زهر نفاق از گوشه ابروی خلق
به هر طوفانی از جا در نیاید لنگر عاشقشمارد داغ، خورشید قیامت را سر عاشق
چه غم ازکار فرو بسته ما دارد عشق؟چون فلک در دل خود آبله ها دارد عشق
فتنه روز جزا درته سردارد عشقنمک شور قیامت به جگر دارد عشق
مشرق سینه چاک است در خانه عشقچشم بیدار بود روزن کاشانه عشق
آسمان کهنه سبویی است ز میخانه عشقبحر یک قطره تلخی است زپیمانه عشق
پای گستاخ منه بر در کاشانه عشقسر منصور بود کنگره خانه عشق
زبان مار بود خار آشیان فراقکه باد جلوه گه برق، خانمان فراق
دل شکسته بود گوهر یگانه عشقبود ز چهره زرین زر خزانه عشق