دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
چون قفس پر رخنه شد دیوار باغ از جوش گلبال مرغان غنچه گشت از تنگی آغوش گل
خنده کردی درگلستان تازه شد ایمان گلآتش بیطاقتی بالا گرفت از جان گل
عندلیب ما ندارد تاب استغنای گلمی شود دست و دل ما سرد از سرمای گل
نیست امروزی چو شبنم عشق من باروی گلدر حریم بیضه خلوت داشتم با بوی گل
نتابد از شکست خلق رو گوهرشناس دلکه از سنگ ملامت می شود محکم اساس دل
نمی گردند ارباب بصیرت از خدا غافلمحال است این که سوزن گردد از آهن ربا غافل
بدر از روشنی عاریه گردید هلالکوته اندیش محال است کند فکر مال
عشق را نغمه داود بود شیون دلحسن را آمدن آب بود رفتن دل
مکش ای سلسله مورو به هم از زاری دلکه شب زلف بود زنده زبیداری دل
تو و آوازه خوبی و من و زاری دلتو و بیماری چشم و من و بیماری دل
دل شبها مشو از دیده گریان غافلدر سیاهی مشو از چشمه حیوان غافل
من که هرپاره دلم هست به صد جا مشغولبادل جمع شوم چون به تو تنها مشغول
شکوه حسن فزون گردد از لباس جلالشود دو آتشه رنگ بتان ز جامه آل
خمار من نشکست از ایاغ چشم غزالفزود داغ جنونم ز داغ چشم غزال
گرفته اوج ز بس فیض نوبهار امسالیکی شده است لب بام و جویبار امسال
نیم ز پرسش محشر به هیچ باب خجلکه خود حساب نمی گردد از حساب خجل
چراغ ماه خطر دارد از رمیدن دلبه ساق عرش فتد لرزه از تپیدن دل
نمی روم قدمی راه بی اشاره دلکه خضر راه نجات است استخاره دل
قدم برون منه از آستان خانه دلکه نقد هر دو جهان است خزانه دل
گذشت عمر ازین خاکدان برآ ای دلچه همچو سنگ نشان مانده ای به جا ای دل
قدم برون منه از خلوت نهانی دلکه می کنند گرانبارت از گرانی دل
اگر شود زنی بوریا شکر حاصلشود ز خامه بی مغز هم ثمر حاصل
ازان زمان که ترا دیده در گلستان گلز شبنم است سراپای چشم حیران گل
زهی به جوش زرشکت شراب خنده گلبه خون نشسته لعل تو آب خنده گل