دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
برگ عیش بی خزان در بینوایی یافتمآنچه می جستم ز شاهی در گدایی یافتم
از دل گم گشته خود گر نشان می یافتمیوسف خود را میان کاروان می یافتم
شیشه لرزد بر خود از روز شراب غفلتماز سبک مغزی گرانسنگ است خواب غفلتم
تا به زانو رفته پای من به گل از لای خمپای رفتن نیست ازمیخانه ام چون پای خم
داده ام دست ارادت با حنای لای خمپای رفتن نیست از میخانه ام چون پای خم
جامه ای می خواست دل بر قامت رعنای زخمآخر آمد ناوک اوراست بر بالای زخم
حنظل افلاک شکر بار باشد صبحدمشاخ خشک کهکشان پربار باشد صبحدم
غوطه در آتش زدم از آب حیوان سر زدمسنگ بر آیینه اقبال اسکندر زدم
ترک سر کردم زجیب آسمان سر برزدمبی گره چون رشته گشتم غوطه در گوهر زدم
رفت آن عهدی که من بی یار ساغر می زدمبر کمر دارم کنون دستی که بر سر می زدم
پیش چشمم شد روان گر تشنه دریا شدمیافتم جویاتر از خود هر چه را جویا شدم
بی گل رخسار او هرگاه در بستان شدمخنده بیدردی گل دیدم وگریان شدم
گرچه چون مجنون زشور عشق صحرایی شدمخاررا دست حمایت از سبک پایی شدم
هر که می آید به ملک هستی از کوی عدمباز می گردد به جان بی نفس سوی عدم
شد ز بیقدری غبار دیده ها شعر ترممهره گل گشت از گرد کسادی گوهرم
شست نقش انجم از افلاک مژگان ترمابر شد مستغنی از دریا ز آب گوهرم
نیست امروز از جنون این شور و غوغا بر سرمدر حریم غنچه زد چون لاله سودا بر سرم
می شود از اشک چشم عاشق دیوانه گرمکز شراب تلخ گردد دیده پیمانه گرم
تا به کی بر دل زغیرت زخم پنهانی خورمباتو یاران می خورند و من پشیمانی خورم
دل به رغبت چون نمالد خط خوبان را به چشمجامه کعبه است دود آتش پرستان را به چشم
گر فروغ مهر تابان آب می آرد به چشمروی آتشناک او خوناب می آرد به چشم
بیغمان را دود دل ابر بهار آید به چشمسینه پرداغ عاشق لاله زار آید به چشم
سرو چون با آن قد استاده می آید به چشمسایه در زیر پا افتاده می آید به چشم
تا به کی بار دل از گردون بی حاصل کشماستخوانم توتیا شد، چند بار دل کشم