دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
تیغ کوه همتم دامن ز صحرا میکشممیروم تا اوج استغنا، دگر وامیکشم
شیوههای یوسف از اخوان دنیا میکشمناز یکرنگان ازین گلهای رعنا میکشم
پرده از حسن عمل بر دامن تر می کشمچون صدف دامان تر در آب گوهر می کشم
خاک صحرای جنون در چشم گریان میکشمناز سرو از گردباد این بیابان میکشم
با تجرد چون مسیح آزار سوزن می کشممی کشد سرازگریبان زآنچه دامن می کشم
رخت ازین دنیای پر وحشت به یک سومی کشمخویش را در گوشه آن چشم جادو می کشم
از سبکروحی ز بوی گل گرانی میکشماز پری آزار سنگ از شیشه جانی میکشم
از دل چون سرمه خود میل آهی می کشمخویش را در گوشه چشم سیاهی می کشم
خار دیوارم که از برگ و نوا بی طالعماز ثبات خویش در نشو و نما بی طالعم
سیر چشم فقرم از تحصیل دنیا فارغمابر سیرابم ز روی تلخ دریا فارغم
با زبان گندمین از بینوایی فارغمخوشه ای دارم که از خرمن گدایی فارغم
خط نمی سازد طراوت زان سمن رخسار کمآبروی گل نمی گردد ز قرب خارکم
داغ عالمسوز برگ عیش گردد در دلمشمع ماتم گریه شادی کند در محفلم
عافیت زان غمزه خونخوار میخواهد دلمآب رحم از تیغ بیزنهار میخواهد دلم
با فقیری در سخاوت بی نظیر عالممچون دعا با دست خالی دستگیر عالمم
شمع فانوسم که در پرده است اشک افشاندنماز گرستن تر نگردد دامن پیراهنم
یوسفستان گشت دنیا از نظر پوشیدنمیک گل بی خار شد عالم زدامن چیدنم
خنده بر حال گرانباران دنیا می زنماز سبکباری چو کف بر قلب دریا می زنم
چند روزی از در میخانه سروا می زنمپشت دستی بر قدح، سنگی به مینا می زنم
مشت آبی بر رخ از اشک ندامت می زنمنیش بیداری به چشم خواب غفلت می زنم
تیغ سیرابم دم از پاکی گوهر می زنمهر که را در جوهرم حرفی بود سر می زنم! در
همتی یاران که جوشی از ته دل می زنممی شوم طوفان، به قلب عالم گل می زنم
چند روزی بر در صبر و تحمل می زنمدست امیدی به دامان توکل می زنم
رشته امید را تا چند پیوندم به خلقتا به کی شیرازه بال و پر عنقا کنم