دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
می کنم دل خرج تا سیمین بری پیدا کنممی دهم جان تا زجان شیرین تری پیدا کنم
جرأتی کو تا ز خواب ناز بیدارش کنمساغری چون دولت بیدار در کارش کنم
جرأتی کو تا تماشای گلستانش کنمچشم حیران را سفال خط ریحانش کنم
من نه آن نقشم که هر ساعت نگینی خوش کنمچون نسیم خوش نشین هردم زمینی خوش کنم
چند چون تن پروران تعمیر آب و گل کنمرخنه های جسم را محکم زلخت دل کنم
چند اوقات گرامی صرف آب و گل کنمدر زمین شور تا کی تخم خود باطل کنم
برق آهی کو که رو در خرمن گردون کنماین گره را باز از پیشانی هامون کنم
جذبه ای کوتا سر از زندان تن بیرون کنمچند لنگر در ضمیر خاک چون قارون کنم
رو به هر صحرا که بااین شور چون مجنون کنمپایکوبان کوه را در دامن هامون کنم
دل اسیر طره عنبرفشانش چون کنمبا دل مجروح با مشکین سنانش چون کنم
ترک تن دل را نگردانیده روشن چون کنمپشت چون آیینه مظلم به گلخن چون کنم
دعوی گردن فرازی با اسیری چون کنمدر صف آزاد مردان این دلیری چون کنم
گر کند آن بیوفا از من جدایی، چون کنممن که از اهل وفایم بیوفایی چون کنم
جسم خاکی را زغفلت چند معماری کنمچند اوقات گرامی صرف گلکاری کنم
در سماع بیخودی چون دست بالا میکنمکوچهها در رود نیل چرخ پیدا میکنم
رشته جسم گرانجان را ز سر وامیکنمسر برون چون سوزن از جیب مسیحا میکنم
از تحمل خصم را چین از جبین وا می کنمبا کلید موم قفل آهنین وامی کنم
در ریاضِ آفرینش صد دل بیبرگ رابا تهیدستی رعایت چون صنوبر میکنم
پرتو مه را قیاس از نور انجم میکنمدر محیط قطره سیر بحر قلزم میکنم
خاک را از آب روی خود گلستان میکنمقطرهای تا در بساطم هست طوفان میکنم
گر ز دلتنگی لبی چون غنچه خندان میکنمترک سر زین رهگذر بر خویش آسان میکنم
چشم میپوشم نظر بر روی جانان میکنمدر وصال از دوربینی مشق هجران میکنم
قبله را تغییر ازان محراب ابرو می کنممی روم با آستانش کار یکرو می کنم
پرده شرم حجاب امروز یک سو می کنمبا نقاب بی مروت کاریکرو می کنم