دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
می شود پرشور هروادی که مجنونش منموقت ملکی خوش که در صحرا وهامونش منم
چند از غفلت به عیب دیگران گویاشومسرمه ای کو تا به عیب خویشتن بینا شوم
سوختم چند از هوای نفس بی لنگر شومتا به کی چون خار و خس بازیچه صرصر شوم
هرکه ادراک زلف و روی جانان را به همدید با صبح وطن شام غریبان را به هم
تاخط شیرنگ آورد از دو جانب سر به هممی زند حسن سبک پرواز بال و پربه هم
ساده لوحان غافلند از الفت بیجای هممی نهند از دوستی زنجیرها بر پای هم
معنی بسیار را از لفظ کم جان می دهمبحر را در کاسه گرداب جولان می دهم
خاکمال دشمن سرکش به تمکین می دهمدر گذار سیل، داد خواب سنگین می دهم
از حجاب عشق محروم از گل روی توییمورنه ما صد پیرهن محرمتر از بوی توییم
ما ز حرف پوچ مانند صدف لب بسته ایمچون گهر در خلوت روشندلی بنشسته ایم
ما ز فیض بیخودی از خودپرستی رسته ایمقطره خود را به دریای بقا پیوسته ایم
ما رگ جان را به آن زلف پریشان بسته ایمپیچ و تاب زلف او را بر رگ جان بسته ایم
ما ز بیکاری ز فکر کار فارغ گشته ایماز زیان و سود این بازار فارغ گشته ایم
در ره باطل ز پا چون نقش پا افتادهایمکعبه مقصد کجا و ما کجا افتادهایم
ما درین وحشت سرا آتش عنان افتاده ایمعکس خورشیدیم در آب روان افتاده ایم
ما چو موج خوش عنان در بحر و بر افتاده ایمنیستیم آتش ولی در خشک و تر افتاده ایم
ما وفاداری به اسباب جهان نسپرده ایملنگر تمکین به این ریگ روان نسپرده ایم
زیر سقف چرخ بیدردانه پا افشرده ایمسیل بی زنهار ما در خانه پا افشرده ایم
ما به اکسیر قناعت خاک را زر کرده ایمزهر را بسیار از یک خنده شکر کرده ایم
رانده درگاه حق را داغ محرومی سزاستما نه از راه بخیلی رد سایل کرده ایم
ما به روی تلخ صلح از اهل عالم کرده ایمچشم شور خلق را بر خویش زمزم کرده ایم
عشق را در تنگنای سینه پنهان کردهایمشور محشر را حصاری در نمکدان کردهایم
ما دماغ خشک را از باده گلشن کردهایمبارها این شمع را از آب روشن کردهایم
ما ز سر بیرون هوای سیر گردون کرده ایمدست ازین نه خرقه در گهواره بیرون کرده ایم