دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
مستیی کو تا ره صحرای محشر سرکنیمشیشه را سرو کنار چشمه کوثر کنیم
عشق کو تا همچو گل با خون خود بازی کنیمجمله تن ناخن شویم و سینه پردازی کنیم
ما کجا دست آشنا با مهره گل میکنیممشورت چون غنچه با سی پاره دل میکنیم
ما پریشان حاصل خود را زمستی می کنیمخرمن خود پاک ما از باد دستی می کنیم
دست اگر کوتاه باشد آرزویی می کنیمزلف مشکین ترا از دور بویی می کنیم
دل درون سینه و ما رو به صحرا می رویمکعبه مقصد کجا و ما کجاها می رویم
گرچه ما راه طلب را پای در گل می رویمپیشتر از برق رفتاران به منزل می رویم
گر چنین از کف عنان توسن دل می دهیمرفته رفته پشت بردیوار منزل می دهیم
حدیث تلخ ناصح کرد بیخود چون می نابمزبان مار شد از مستی غفلت رگ خوابم
ز کوشش حاصلی غیر از غبار دل نمی یابمبه از افتادگی این راه را منزل نمی یابم
نظر تا باز کردم بر رخش بار سفر بستمبه یک نظاره چشم از روی آتش چون شرر بستم
ز گیرایی چنان گشته است بی برگ و نوا دستمکه نتواند گرفت افتادگی را از هوا دستم
در آن شبها که از یاد تو ساغر بود در دستمز هر ناخن هلال عید دیگر بود در دستم
ز شور عشق اگر گل بر سر دستار می بستمسر شوریده منصور را بر دار می بستم
نه آن جنسم که در قحط خریدار از بها افتمهمان خورشید تابانم اگر در زیر پا افتم
به یاد آتشین رخساره ای در انجمن رفتمبه پای شمع افتادم چو اشک از خویشتن رفتم
به پای خفته دایم حرف از شبگیر می گفتمز آزادی سخن در حلقه زنجیر می گفتم
زبیتابی عنان خواهش دل را چسان پیچمکه من چون تاب می خواهم بر آن موی میان پیچم
اگرچه بی ثمر مانند سرو و بید و شمشادمزسنگ کودکان آسوده از پیوند آزادم
به رغبت نقد جان به یار سیمبر دادمازین سودا پشیمان نیستم چون زر به زر دادم
به ناکامی ز خاک آستانت دردسر بردمدعای طاق ابرویت به محراب دگر بردم
غبار هستی خود سرمه چشم فنا کردمکفی خاکستر افسرده در کار صبا کردم
نظر را تا چراغ گوشه محراب خود کردمتماشای فروغ گوهر نایاب خود کردم
زغفلت عمر خود را چون قلم صرف سخن کردمندید از برق نی ظلمی که من بر خویشتن کردم