دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
نخوردم نیش خاری تا وداع رنگ و بو کردمز شر ایمن شدم تا خیرباد آرزو کردم
نه از خامی در آتش ناله و فریاد می کردمازین دولت جدا افتادگان را یاد می کردم
اگر بیپرده در گلزار افغان ساز میکردمزر گل را سپند شعله آواز میکردم
اگر میداشتم بال و پری پرواز میکردمدرین بستانسرا دیوان محشر باز میکردم
اگر دل را ز خاشاک علایق پاک می کردمهمان در خانه خود کعبه را ادراک می کردم
سواد شهر را از گریه گرهامون نمی کردمدرین وحشت سرالنگر من مجنون نمی کردم
به هر حالی که باشد گرد گل همچون صبا گردمنیم نگهت که از گل در پریشانی جدا گردم
پریشان چند در وحشتسرای آب و گل گردمدل از دنبال من گردد من از دنبال دل گردم
نه بهر آب از سوز دل بیتاب می گردمکه چون تبخال من از تشنگی سیراب می گردم
شبی صدبار بر گرد دل افکار میگردمبه بوی یوسفی بر گرد این بازار میگردم
به من گر درد و داغی می رسد خوشحال می گردمکه از لب تشنگی سیراب چون تبخال می گردم
ز گفت و گو سبک چون موج طوفان دیده می گردمز خاموشی گران چون گوهر سنجیده می گردم
به قدر آشنایان از خرد بیگانه می گردماگر خود در نیابم یک زمان دیوانه می گردم
نیم نومید از عقبی گر از دنیا گره خوردمدر آنجا باز خواهم شد اگر اینجا گره خوردم
برآن می داردم همت که از افغان دهن بندمز سنگ سرمه سدی پیش یأجوج سخن بندم
دل صد پاره خود را به زلف یار می بندممن این اوراق را شیرازه از زنار می بندم
به پیغام زبانی از دهان یار خرسندمبه حرف و صوت از آن لبهای شکربار خرسندم
نمی خوردم غم دنیا اگر دیندار می بودممآل خویش می دیدم اگر بیدار می بودم
زبان تا بود گویا، تیغ می بارید بر فرقمجهان دارالامان شد تا زبان در کام دزدیدم
ندیدم روز خوش تا چون قلم روی سخن دیدمبه زیر تیغ رفتم تا زبند آزاد گردیدم
ز دست خشک مرجان ناامید از بحر گردیدمز روی تلخ دریا دامن از وصل گهر چیدم
بر آن پای حنایی روی زرد خویش مالیدمازین گلشن که چیده است این گل رعنا که من چیدم
پس از عمری ز چشمت یک نگاه آشنا دیدمبحمدالله نمردم تا ترا بر مدعا دیدم
نبرد از سینه جام باده گلرنگ زنگارمهلال منخسف شد صیقل از آیینه تارم