دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
به دست بسته دستی در سخاوت چون سبو دارمکه چندین جام خالی را زاحسان سرخ رو دارم
اگر چه دورم از درگاه راه یاربی دارمندارم هیچ اگر در دست دامان شبی دارم
نگاه گرم را سرده به جانم تا دلی دارممرا دریاب ای برق بلا تا حاصلی دارم
لب خشک و دل خونین و چشم پر نمی دارمنگه دارد خدا از چشم بد خوش عالمی دارم
نیم بیدرد دایم پیچ و تاب ساکنی دارمچو نبض ناتوانان اضطراب ساکنی دارم
نیم غمگین چو سرو از بی بریها شادیی دارمندارم هیچ اگر در کف خط آزادیی دارم
به دنیا دست از دامان عقبی برنمی دارمچو یوسف دیدگان ناز زلیخا برنمی دارم
از آن چون زلف ماتم دیدگان ژولیده زنجیرمکه چون برگ خزان دیده است روز دست تدبیرم
خوشا روزی که منزل در سواد اصفهان سازمز وصف زندهرودش خامه را رَطباللّسان سازم
نه چون بید از تهیدستی درین گلزار می لرزمکه بر بی حاصلی می لرزم و بسیار می لرزم
به دور خط از آن چاه زنخدان بیش می لرزمز آسیب چه خس پوش بر جان بیش می لرزم
ز جام بیخودی چون لاله مست از خاک بر خیزمز مهد غنچه چون گل با دل صد چاک بر خیزم
ز خال عنبرین افزون ز زلف یار میترسمهمه از مار و من از مهره این مار میترسم
من از دشمن فزون از نفس کافر کیش می ترسمز دشمن دیگران ترسند و من از خویش می ترسم
همان بیگانه ام با خلق هر چند آشنا باشمچو نور دیده در یک خانه از مردم جدا باشم
اگر با ماه کنعان در ته یک پیرهن باشمهمان از شرم دوراندیش در بیت الحزن باشم
چنان برد اختیار از دست آن سرو قباپوشمکه آید در نظرها خشک چون محراب آغوشم
نشد سروی درین بستانسرا یک بار همدوشمز آتش طلعتی روشن نشد محراب آغوشم
به دامن می دود اشکم گریبان می درد هوشمنمی دانم چه می گوید نسیم صبح در گوشم
ز پند ناصحان بی نمک پرشور شد گوشمازین بیهوده گویان خانه زنبور شد گوشم
دو عالم شد ز یاد آن سمن سیما فراموشمبه خاطر آنچه می گردید شد یکجا فراموشم
ز جوش سینه حرف آفرین میخانه خویشمز معنیهای رنگین باده پیمانه خویشم
غبار آلود عصیان بس که شد جان هوسناکمسرشک شمع گردد مهره گل بر سر خاکم
نیم خارج درین بستانسرا هر چند غمناکماگر هم خنده گل نیستم هم گریه تاکم