دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
دل آسوده ای داری مپرس از صبر و آراممنگین را در فلاخن می نهد بیتابی نامم
نه از جام دگر هر دم درین میخانه سرگرممکه چون خورشید تابان من به یک پیمانه سرگرمم
نه امروز ست سودای جنون را ریشه درجانمبه چوب گل ادب کردی معلم در دبستانم
اگر آرد برون آن دلستان سراز گریبانمبرآرد صد بهشت جاویدان سر از گریبانم
کجا مایل به هر دل گردد ابرویی که من دانم؟که سر میپیچد از یوسف ترازویی که من دانم
ز رخسار که گل را در جگر خارست می دانمنسیم صبح از بوی که بیمارست می دانم
ترا از خواندن مکتوب من تنگ است می دانمجواب نامه ناخوانده ام جنگ است می دانم
شکوه حسن را از دورباش ناز می دانمعیار عشق را از لرزش آواز می دانم
خط شبرنگ را خوشتر ز زلف و خال می دانممن این تقویم پارین را به از امسال می دانم
سیه مست جنونم وادی و منزل نمی دانمکنار دشت را از دامن محمل نمی دانم
ز خود دور آن پریرو را نمیدانم نمیدانمجدا ز بحر این جو را نمیدانم نمیدانم
چو بیدردان به روی سبزه غلطیدن نمی دانماگر گل از گریبانم دمد چیدن نمی دانم
بیا در جلوه ای سرو روان تا جان برافشانمبیفشان زلف کافر کیش تا ایمان برافشانم
ز پستی بر فلک از پاکی گوهر شود شبنمز چشم پاک با خورشید هم بستر شود شبنم
قضا روزی که کرد از چار عنصر خشت بالینمغبارآلود شد آیینه چشم جهانبینم
گر آن خورشید رو را همسفر خویشتن بینمز زلف شام غربت چهره صبح وطن بینم
فروغ مهر در پیشانی دیوار میبینمصفای طلعت آیینه از زنگار میبینم
تمتع با کمال قرب از آن رعنا نمیبینمکه زیر پا نبیند یار و من بالا نمیبینم
ز ناکامی گل از همصحبتان یار می چینمگلی کز یار باید چیدن از اغیار می چینم
ز تیغش خونبهای دل به صد امید می خواهمچه گستاخم که خون شبنم از خورشید می خواهم
نه رنگ و بو درین گلشن، نه برگ و بار می خواهمسرآزاده ای چون سرو ازین گلزار می خواهم
دل پرخون از آن زلف شکارانداز میخواهمچه گستاخم که خون کبک از شهباز میخواهم
نوای عندلیبان را زهم نگسسته می خواهمچو موج این نغمه سیراب را پیوسته می خواهم
رخی در ماتم مطلب به خون اندوده می خواهمدلی چون دیده قربانیان آسوده می خواهم