دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
به جرم این که متاع هنر بود بارمیکی ز گرد کسادی خوران بازارم
گمان مبر که بغیر از تو آشنا دارمبجز تو ره به کجا می برم که را دارم
به حرف و صوف ز لب مهر از چه بردارمکه پیش تیغ حوادث همین سپر دارم
ز سر کلاه نمد را چگونه بردارمکه زیر تیغ حوادث همین سپر دارم
ز جوش عشق تو میخانه در بغل دارمبهشتی از دل دیوانه در بغل دارم
ز خال روز سیاهی که داشتم دارمز زلف رشته آهی که داشتم دارم
چگونه درد خود از مردمان نهان دارمکه از شکستگی رنگ ترجمان دارم
کنون که با تو مکان در یک انجمن دارمهزار مرحله ره تا به خویشتن دارم
چو خامه معنی نازک در آستین دارمچرا ز سرزنش تیغ دل غمین دارم
نه ذوق صحبت و نه میل گفتگو دارملبی خموشتر از گوش آرزو دارم
ز ضعف اگر نفس بال بسته ای دارمز رنگ چهره زبان شکسته ای دارم
لب خموش و زبان گزیدهای دارمچو بوی گل نفس آرمیدهای دارم
درین سفر که توکل شده است راهبرمیکی است نسبت زنار و توشه با کمرم
به شور عشق و جنون همچو صبح مشهورمشکسته است نمکدان چرخ را شورم
به لب نمی رسد از ضعف آه شبگیرمز بار دل چو کمان، خانه می کند تیرم
منم که فیض شراب از کتاب می گیرمبه همت از گل کاغذ گلاب می گیرم
ز بیم هجر شب وصل یار می لرزممیان بحر ز بیم کنار می لرزم
اگر چه در چمن روزگار خار و خسمچو لاله داغ بود گل ز گرمی نفسم
ز خال گوشه ابروی یار می ترسمازین ستاره دنباله دار می ترسم
چنان که نیل بود مانع رسیدن چشمبه خط رخ تو امان یافت از گزیدن چشم
مرا که گفت که دست از عنان یار کشمکشد رقیب رکاب و من انتظار کشم
ز بوی باده گلرنگ می پرد رنگمز برق شیشه می آب می شود سنگم
ز بردباری ما خوار و زار شد عالمز کوه طاقت ما سنگسار شد عالم
ز گمرهی خود از روی رهنما خجلمشکسته کشتیم از سعی ناخدا خجلم