دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
ما نه زان بیخبرانیم که هشیار شویمیا به بانگ جرس قافله بیدار شویم
مختلف چند ازین پرده نیرنگ شویمپرده بردار که تا جمله یک آهنگ شویم
آنقدر عقل نداریم که فرزانه شویمآنقدر شور نداریم که دیوانه شویم
چه خیال است که دیوانه و شیدا نشویم؟بوی مشکیم، محال است که رسوا نشویم
گذشت عمر سبکرو به خورد و خواب تمامبه شوره زار مرا صرف گشت آب تمام
به حرف پوچ مرا عمر شد تباه تمامفغان که خرمن من گشت خرج آه تمام
به حرف و صوت ز بوس و کنار ساخته امبه بوی گل چو نسیم از بهار ساخته ام
چه غوطه ها که درین بحر پر خطر زده امکه سر چو رشته برون از دل گهر زده ام
چو شانه مهر به لب با دو صد زبان زده امکه دست در کمر زلف دلستان زده ام
سبک به چشم تو از شیوه وفا شدهامسزای من که به بیگانه آشنا شدهام
برون نیامده از برگ بی ثمر شده امخبر نیافته از خویش بیخبر شده ام
چو بید اگر چه درین باغ بی بر آمده امبه عذر بی ثمری سایه گستر آمده ام
به توبه راهنمون گشت باده نابمکمند دولت بیدار شد رگ خوابم
ز بیغمی نه ز مطرب ترانه می طلبمبرای گریه چو طفلان بهانه می طلبم
ادب گذشته بر روی یکدیگر دستموگرنه همچو صدف نیست بی گهر دستم
مرا که هست به دل کوه آهن از مردمسبک چگونه توانم گذشتن از مردم
ز سادگی است تمنای سود ازین مردمکه شد به خاک برابر وجود ازین مردم
منم که از جگر لاله داغ می دزدمفروغ از گهر شب چراغ می دزدم
ز فکر پوچ درین شوره زار بی حاصلعنان گسسته تر از موجه سیراب شدم
ز ناروایی خود این چنین که خوار شدمبه حیرتم که چسان خرج روزگار شدم
اگر دو روز درین تیره خاکدان ماندمگمان مبر که ز پرواز لامکان ماندم
به حرف تلخ ز لبهای یار خرسندمچو طوطیان نبود چشم بر شکر خندم
جمال یوسف ازین تیره خاکدان دیدمعبیر پیرهن از گرد کاروان دیدم
ز ابر تربیت روزگار نومیدمچو تخم سوخته از نوبهار نومیدم