دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
نقد جان در بغل از بهر نثار آمده ایمهمه جا رقص کنان همچو شرار آمده ایم
ما به دنیا نه پی ناز و نعم آمده ایمبهر تحصیل غم و درد و الم آمده ایم
گرچه با کوه گرانسنگ گناه آمدهایملیک چون سنگ نشان بر سر راه آمدهایم
ما ز بیقدری اگر لایق دیدار نه ایمقابل منع نگاه در و دیوار نه ایم
از غم زلف تو در دام بلا افتادیمچه هوا در سر ما بود و کجا افتادیم
صفحه دل، سیه از مشق تمنا کردیمکعبه را بتکده زین خط چلیپا کردیم
جز غبار از سفر خاک چه حاصل کردیمسفر آن بود که ما در قدم دل کردیم
خط به اوراق جهان، دیده و نادیده زدیمپشت دستی به گل چیده و ناچیده زدیم
صبح در خواب عدم بود که بیدار شدیمشب سیهمست فنا بود که هشیار شدیم
گرچه از وعده احسان فلک پیر شدیمنعمتی بود که از هستی خود سیر شدیم
خواب سنگینی از افسانه غفلت داریمقطره ای چشم از آن ابر مروت داریم
چشم امید به مژگان تر خود داریمروی خود تازه به آب گهر خود داریم
گرچه از طول امل پا به سلاسل داریمهمچنان چشم امید از کشش دل داریم
هر چه احسان تو داده است به ما آن داریمما چه داریم ز خود تا ز تو پنهان داریم
گرچه پیریم تمنای جوانی داریمنوبهاری به ته برگ خزانی داریم
ما لب خشک قناعت لب نان می دانیمدست شستن ز طمع آب روان می دانیم
خیز جان در ره صاحب نفسی افشانیممگر از سینه غبار هوسی افشانیم
چند در پرده دل باده گلنار زنیمای خوش آن روز که می بر سر بازار زنیم
دل به این عمر سبکسیر چرا شاد کنیمبرسر ریگ روان خانه چه بنیاد کنیم
چه قدر سرخوشی از باده انگور کنیمبه که پیمانه خود از سر منصور کنیم
پیش دل شرح زر و گوهر دنیا چه کنیمعرض خر مهره دجال به عیسی چه کنیم
عشق کو تا (به) نم اشک نظر تازه کنیمنمک شور قیامت به جگر تازه کنیم
نوبهارست بیا روی به میخانه کنیممغز را از می گلرنگ پریخانه کنیم
روزگاری است ز دل نقش خودی میشویمراه چون سایه به پای دگران میپویم