دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
بس که چون برگ خزان دیده پریشان حالمسایه خود را به زمین می کشد از دنبالم
گوش ناز تو به فریاد حزین می مالمتا جبین هوس خود به زمین می مالم
شوق کرده است ز بس گرم سفر چون قلممنقش پا، سوخته آید به نظر چون قلمم
چشم بیمار بلایی است که من می دانمزیر این درد دوایی است که من می دانم
کیستم من که ز فرمان تو سرگردانم؟آب در دیده به صد خون جگر گردانم
هردم از شوق عدم ناله و فریاد زنمنه حبابم که گره بیهده بر باد زنم
من نه آنم که چو گلچین در گلزار زنمدست در دامن معشوق خس و خار زنم
چه شکایت ز تو ای خانه برانداز کنمهر چند انجام ندارد ز چه آغاز کنم؟
حال خود چون به تو ای غنچه دهن عرض کنم؟به زبانی که ندارم چه سخن عرض کنم؟
گوشه ای کو که دل از فکر سفر جمع کنم؟پا به دامان صدف همچو گهر جمع کنم
چه بود هستی فانی که نثار تو کنم؟این زر قلب چه باشد که به کار تو کنم؟
من که از شرم گذارم چو خیال تو کنمچه خیال است تمنای وصال تو کنم؟
رخنه در سنگ اگر از آه سحرگاه کنمنیست ممکن که اثر در دل در دل آن ماه کنم
دست در یوزه خسیسانه به بالا چه کنم؟طرف وعده کریم است تقاضا چه کنم؟
با دل تشنه و سوز جگر خود چه کنم؟در صدف آب نسازم گهر خود چه کنم؟
شکوه از کجروی طالع وارون چه کنم؟اژدها می شود این مار ز افسون چه کنم؟
به که بردیده گستاخ تمنا فکنمپرده ای کز رخ آن آینه سیما فکنم
به که در پیش تو اظهار محبت نکنملب خود زخمی دندان ندامت نکنم
تا لبش کرد چو طوطی به سخن تلقینمشد قفس چوب نبات از سخن شیرینم
چه ضرورست که آلوده تعمیر شوم؟در ره سیل چه افتاده زمین گیر شوم؟
بسته تر شد دل من داد چو خط دست به همکار زنجیر کند مور چو پیوست به هم
برگ عیش خود از آن تازه چمن می خواهمیک گل بوسه از آن کنج دهن می خواهم
ما به ناسازی ابنای زمان ساخته ایموسعت حوصله را مهر دهان ساخته ایم
ما به پیغامی از ان تنگ دهن ساخته ایمچو نی خامه ز شکر به سخن ساخته ایم