دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
درین جهان نشود حال آن جهان معلومکه مغز را نتوان کرد از استخوان معلوم
هوالغفور ز جوش شراب میشنومصریر باب بهشت از رباب میشنوم
پیام دوست ز باد بهار میشنومز چاک سینه گل بوی یار میشنوم
شدند جمع دل و زلف از آشنایی همشکستگان جهانند مومیایی هم
نه می به جام و نه گل در کنار میخواهمتبسمی ز لب لعل یار میخواهم
کجاست باده که ناموس را به آب دهموداع هوش کنم، عقل را جواب دهم
به مهر داغ رسیده است جمله اعضایمز پای تا به سر خویش چشم بینایم
به اشک درد دل خود نوشته سر دادیمخط نجات به مرغان نامه بر دادیم
به دوست پی زدل خونچکان خود بردیمبه کعبه راه هم از آستان خود بردیم
ز میوه گرچه درین بوستان سبکباریمهمان چو سرو به آزادگی گرفتاریم
چو گل به ظاهر اگر خنده در دهان داریمبه دیده خار ز اندیشه خزان داریم
عنان گسسته تر از سیل در بیابانیمبه هر طرف که قضا می کشد شتابانیم
به جای باده اگر در پیاله آب کنیمز تنگ حوصلگی مستی شراب کنیم
ز بحر کسب هوا چند چون حباب کنیم؟به هیچ و پوچ دل خویش چند آب کنیم؟
ز بوستان تو عشق بلند می گویمچو شبنم از گل روی تو دست می شویم
چو خامه نیست ز من هر سخن که می گویمکه من به دست قضا این طریق می پویم
جنون کجاست که دستی به کار بگشاییمز کار چرخ گره غنچه وار بگشاییم
از سردی جهان لب گفتار بسته امچون بلبل خزان زده منقار بسته ام
زین نه صدف به روشنی دل گذشته امچون بحر بیکنار ز ساحل گذشته ام
روی سخن ز آینهرویان ندیدهامگاهی ز پشت آینه حرفی شنیدهام
روی دلی چو غنچه ز بلبل ندیده امنقش مراد از آینه گل ندیده ام
سر بر فلک ز همت والا کشیده امتسبیح را ز دست ثریا کشیده ام
از آفتاب رنگ نبازد ستاره امدل زنده از محیط برآید شراره ام
در عین وصل داغ جدایی چو لاله امخالی و پر ز ماه چو آغوش هاله ام