دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
رنگین شده است بس که ز خونین ترانهاممرغان غلط کنند به گل آشیانهام
تا شد به داغ عشق هم آغوش سینه امصحرای محشری است سیه پوش سینه ام
هرگز نشد به حرف غرض آشنا لبمآسوده است از دل بی مدعا لبم
هر چند از گهر صدف آسا لبالبمنتوان به تیغ ساختن از هم جدا لبم
امشب که داغ بر دل افگار سوختمگویا چراغ بر سر بیمار سوختم
دلتنگ از ملامت اغیار نیستمچون گل ، گرفته در بغل خار نیستم
تا همچو لعل، رنگ به رخسار داشتمخون در دل از شکست خریدار داشتم
با هرکه روی حرف به جز یار داشتمآیینه پیش صورت دیوار داشتم
از دست رفت دامن یاری که داشتمسیماب شد شکیب و قراری که داشتم
چون زلف دست بر کمر یار یافتمسر رشته نزاکت ز نار یافتم
چشم دلم ستاره فشان بود صبحدمهر گوشه بحر فیض روان بود صبحدم
امشب به آه سرد ره خواب میزدمدر کوی یار، سیر چو مهتاب میزدم
از خاکیان ز صافی طینت جدا شدماز دست روزگار برون چون دعا شدم
با صد زبان چو غنچه گل بی زبان شدمتا پرده دار خرده راز نهان شدم
بی خواست بس که بار دل گلستان شدمبی اعتبار در نظر باغبان شدم
عمری چو گرد در قدم کاروان شدمتا همچو ناله با جرسی همزبان شدم
موی میان نبود که من همچو مو شدمبیرنگ بود حسن که یکرنگ او شدم
خط تو ریشه در رگ جان می دواندمخال تو تخم مهر به دل می فشاندم
با درد خشک ساخته ام، از دوا ترمچشم غبار دیده ام، از توتیا ترم
تا چند خون زرشک تماشاییان خورم؟دل جای دانه چند درین گلستان خورم؟
همت بلند نام شد از طبع سرکشمگوگرد احمر خس و خارست آتشم
چشمی به گریه تر نشد از دود آتشمیارب چه بود مصلحت از بود آتشم؟
از شرم عشق بود مرا در نقاب چشمشد زان رخ گشاده مرا بی حجاب چشم
از گوهر سرشک بود آب و تاب چشمچشمی که خشک شد نبود در حساب چشم