دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
تا کی به ذوق نشأه می دردسر کشیم؟تلخی ز بحر چند برای گهر کشیم؟
ما زهر را به جبهه بگشاده چون کشیم؟خمیازه را به چاشنی باده چون کشیم؟
ما درد را به ذوق می ناب می کشیماز آه سرد منت مهتاب می کشیم
ما تلخی جهان به رخ تازه می کشیماین زهر را زیاده ز اندازه می کشیم
با شوخ دیدگان هوس آشنا نیمچون عقده حباب اسیر هوا نیم
آیینه خانه ایم و دم از نور می زنیمشمشیر برق بر جگر مور می زنیم
چون صبح خنده با جگر چاک می زنیمدر موج خیز خون نفس پاک می زنیم
خیزید تا ز عالم صورت سفر کنیمتا روشن است راه خرابات سر کنیم
در شهر اگر ملول نگردیم چون کنیم؟دامان دشت نیست که مشق جنون کنیم
آن همت از کجاست که منزل یکی کنیمبا آن یگانه دو جهان دل یکی کنیم
از خویش می رویم و ترا یاد می کنیمدر کوه قاف صید پریزاد می کنیم
ما روی دل به هر کس و ناکس نمی کنیمچون شعله التفات به هر خس نمی کنیم
برخیز تا به عالم بی چند و چون رویماز خود به تازیانه آهی برون رویم
بی آبرو حیات ابد زهر قاتل استما آبرو به چشمه حیوان نمی دهیم
ما داغ خود به تاج فریدون نمی دهیمعریان تنی به اطلس گردون نمی دهیم
افزود گرانباری غفلت ز شتابمشد آبله پای طلب پرده خوابم
روشن ز فروغ می ناب است حیاتمچون آتش یاقوت ز آب است حیاتم
آن حال ندارم که به فکر دگر افتمکو قوت پا تا به خیال سفر افتم
تلخی ز لب لعل تو نشنفتم و رفتمخوش باش که ناکام دعا گفتم و رفتم
پیش از گل رخسار تو افروخته بودمچون لاله به داغ تو جگر سوخته بودم
فریاد که از کوتهی بخت ندارمدستی که ترا تنگ در آغوش فشارم
آتش به دل از گرمی این مرحله دارمپا بر سر گنج گهر از آبله دارم
وقت است که داغی به دل دام گذارمبرقی شوم و رو به لب بام گذارم
آن قدر ندارم که سزاوار تو باشمآن به که گرفتار گرفتار تو باشم