دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
از تلخ زبانان نشود پست خروشمطفلم، نتوان کرد به دشنام خموشم
دستی که به جامی نشود رهزن هوشمچون پایه تابوت گران است به دوشم
بیخود ز نوای دل دیوانه خویشمساقی و می و مطرب و میخانه خویشم
تا چند به روزن نرسد نور چراغم؟رنگین نشود پنبه ز خونابه داغم
در هر که ترا دیده به حسرت نگرانمعمری است که من زنده به جان دگرانم
جان را به دم خنجر قاتل برسانمطوفان زده خویش به ساحل برسانم
کو بخت که در میکده با یار نشینم؟در ماتم غمهای جگر خوار نشینم
هر چند ز پیراهن بحرست کلاهممانند حباب است نظر پرده آهم
تا روی عرقناک ترا دید نگاهمزد غوطه به سرچشمه خورشید نگاهم
از بخت سیه پست نگردید نوایماز سرمه شب بیش شد آواز درایم
کو می که ز زندان دل تنگ برآیم؟چون لاله نفس سوخته زین سنگ برآیم
ما تخم درین مزرعه جز اشک نکشتیمیک رشته درین غمکده جز آه نرشتیم
از یار ز ناسازی اغیار گذشتیماز کثرت خار از گل بی خار گذشتیم
در پله آغاز ز انجام گذشتیماز مصر برون نامده از شام گذشتیم
خاکی به لب گور فشاندیم و گذشتیمما مرکب ازین رخنه جهاندیم و گذشتیم
ما دستخوش سبحه و زنار نگشتیمدر حلقه تقلید گرفتار نگشتیم
کام دل ازان غنچه مستور گرفتیمصد تنگ شکر از دهن مور گرفتیم
از صبر عنان دل خود کام گرفتیمآن طایر وحشی به همین دام گرفتیم
ما چاشنی بوسه ز دشنام گرفتیمفیض شکر از تلخی بادام گرفتیم
هرگز به خراش جگری شاد نگردیمگر تیشه شویم امت فرهاد نگردیم
ما زمزمه عشق به بازار فکندیمما شور درین قلزم زخار فکندیم
مستانه سر شیشه می باز گشودیمدیگر در صد میکده راز گشودیم
از ناله نی راز دل عشق شنیدیمزین کوچه به سر منزل مقصود رسیدیم
چندان که چو خورشید به آفاق دویدیمما پیر به روشندلی صبح ندیدیم