دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
سررشته مهر از می بیباک بریدیمبی دردسر از سلسله تاک بریدیم
یک عمر ز هر خار و خسی ناز کشیدیمتا بوی گلی از چمن راز کشیدیم
تا سر به گریبان تماشا نکشیدیمدر دامن فردوس برین وا نکشیدیم
ما طالع جمعیت اسباب نداریمروزی که هوا هست می ناب نداریم
یک چشم زدن فرقت می تاب نداریمتا شیشه به بالین نبود خواب نداریم
ما فکر لباس و غم دستار نداریماندیشه سامان چو سر دار نداریم
بر دل غم سیم و زر دنیا نگذاریمبار خر دجال به عیس نگذاریم
ما فرق به تردستی حاتم نفروشیماین گوهر سیراب به شبنم نفروشیم
اشک است درین مزرعه تخمی که فشانیمآه است درین باغ نهالی که رسانیم
تا در خم این کارگه شیشه گرانیمچون طفل در آیینه به حیرت نگرانیم
آن طفل یتیمم که شکسته است سبویماز آب همین گریه تلخی است به جویم
برون نمی برد از فکر دوست عالم آبمنقاب دولت بیدار نیست پرده خوابم
دلم سیاه شد از بس که برکتاب گذشتمکدام روز سیه بود کز شراب گذشتم؟
قسم به ساقی کوثر که از شراب گذشتمزباده شفقی همچو آفتاب گذشتم
ازان گشاده جبین جام پر شراب گرفتمعجب هلال تمامی ز آفتاب گرفتم
مکش ز حسرت تیغ خودم که تاب ندارمز هیچ چشمه دیگر امید آب ندارم
به سینه تخم امیدی چو شوره زار ندارمستاره سوخته ام چشم بر بهار ندارم
چشم گشایش از خلق نبود به هیچ بابمدر بزم بیسوادان لب بسته چون کتابم
از جام بیخودی کرد ساقی خداپرستمبودم ز بت پرستان تا از خودی نرستم
با آن که من ندارم کاری به کار مردمدایم کشم کدورت از رهگذار مردم
چون چشم آبگینه، هر چند پاک بینمدر پرده خجالت، زان روی شرمگینم
از باد دستی خود ما میکشان خرابیمدر کاسه سرنگونی همچشم با حبابیم
می شود از دم زدن خراب وجودمپرده آه است چون حباب وجودم
حوصله وصل آن نگار ندارمدام به اندازه شکار ندارم