دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
ساده است از نقش انجم آسمان عاشقاناین نشان از بی نشان دارد روان عاشقان
از رخش خواهند جای بوسه نافهمیدگاندر حرم محراب می جویند این نادیدگان
فارغند از قید چرخ نیلگون دیوانگانرفته اند از حلقه ماتم برون دیوانگان
سوخته است از آتش گل اشتهای بلبلاننیست چیزی غیر بوی گل غذای بلبلان
مشک شد خون در وجود آهوان ما همچنانسنگ خارا لعل شد در صلب کان ما همچنان
مبتلای آرزوی نفس را عاقل مخوانعنکبوت رشته طول امل را دل مخوان
کرسی دارست اوج اعتبار این جهاندل منه بر دولت ناپایدار این جهان
هر کسی کرده است چیزی خوش ز نعمای جهانوقت را خوش کرده ام من از خوشی های جهان
اول ما نیستی و آخر ما نیستی استهستی پا در رکاب ماست خوابی در میان
با لب او کار دندان می کند سین سخنزین سبب کم حرف افتاده است آن شیرین دهن
شد ز پیری ها مرا گوش گران مهر دهنچون زبان آور شوم چون بسته شد راه سخن؟
عاشق صادق نیندیشد ز آتش تاختنزر خالص را محابا نیست از بگداختن
شمه ای از حیرت عشق است دل پرداختنبا هزار آیینه در کف خویش را نشناختن
در کهنسالی نفس را راست نتوان ساختنراست ناید با کمان حلقه تیر انداختن
بی تحمل خصم را هموار نتوان ساختنگل ز زخم خار شد امن از سپر انداختن
چیست جان تا زیر تیغ یار نتوان باختن؟سهل باشد پیش آب زندگی جان باختن
فاش خواهد شد ز آهم عشق پنهان باختنز اضطراب شمع من گل می کند جان باختن
از بصیرت نیست دنبال تمنا تاختنهمچو طفلان هر طرف بهر تماشا تاختن
چند چون خامان نظر بر ماهتاب انداختن؟تا کی این مشت نمک در چشم خواب انداختن؟
گر چو غواصان توانی پای از سر ساختنمی توانی جیب و دامن پرز گوهر ساختن
چند بزم باده پنهان از حریفان ساختن؟خویش را آراستن، آیینه پنهان ساختن
آن خرابم کز زبانم حرف نتوان ساختنبیش ازین ما را مروت نیست ویران ساختن
تا چون درویشان توان با گاه گاهی ساختناز سبک مغزی است با زرین کلاهی ساختن
دل به حرف پوچ تا کی شاد خواهی ساختن؟مصحف خود چند کاغذ باد خواهی ساختن؟