دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
نیستم در عشق کافر ماجرای سوختنمیدهم جان همچو هندو از برای سوختن
نیست آسان خون نعمتهای الوان ریختنبرگریزان مکافات است دندان ریختن
بر سبکروحان گران نبود بپا برخاستنبر گرانجانان بود مشکل ز جا برخاستن
چون صدف تا چند پیش ابر دست افراشتن؟اشک حسرت را فرو خوردن، گهر پنداشتن
نیست معشوقی همین زلف چلیپا داشتندردسر بسیار دارد پاس دلها داشتن
پیش اهل دل ادب منظور باید داشتنبا کمال قرب خود را دور باید داشتن
پیچ و تاب عشق را نتوان ز جان برداشتننیست ممکن موج از آب روان برداشتن
راز را در سینه دشوارست پنهان داشتنورنه آسان است اخگر در گریبان داشتن
کار هر بی ظرف نبود عشق پنهان داشتنسهل کاری نیست اخگر در گریبان داشتن
اندکی کوتاه کن زلف بلند خویشتنتا مبادا ناگه افتی در کمند خویشتن
موج دریا را نباشد اختیار خویشتندست بردار از عنان گیر و دار خویشتن
به که غافل باشد آن سرو روان از خویشتنورنه خواهد گشت از غیرت نهان از خویشتن
چند چون طاوس باشی محو بال خویشتن؟زیر پای خود نبینی از جمال خویشتن
آدمی را نیست خصمی چون جمال خویشتنحلقه فتراک طاوس است بال خویشتن
تندخویان می زنند آتش به جان خویشتنمی خورد دل شمع دایم از زبان خویشتن
برده ام تا از سر کویت نشان خویشتنهم به جان تو که بیزارم ز جان خویشتن
هیچ همدردی نمی یابم سزای خویشتنمی نهم چون بید مجنون سر به پای خویشتن
عشق در بند گران است از وفای خویشتنبید مجنون است خود زنجیر پای خویشتن
پیش هر تلخی نریزم آبروی خویشتنمی خورم قند از شکست آرزوی خویشتن
حق گوهر چیست، آب و رنگ گوهر یافتننیست تحسینی سخن را بهتر از دریافتن
در محبت راز سر پوشیده نتوان یافتندر قیامت نامه پیچیده نتوان یافتن
سر به زانوماندگان را طاق می گردد سخنچون مه نو شهره آفاق می گردد سخن
در لب جان پرور جانان نمی ماند سخندر حجاب غیب هم پنهان نمی ماند سخن
دل مدام از خط و زلف یار می گوید سخنهر که سودایی شود بسیار می گوید سخن