دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
نیست از منصور اگر مستانه می گوید سخناز زبان شمع این پروانه می گوید سخن
هر که باشد چون قلم از سینه چاکان سخنسرنمی پیچد به تیغ از خط فرمان سخن
می نشاند آن دهان تنگ را در خون سخنکار دندان می کند با آن لب میگون سخن
می شود نقل مجالس چون شود شیرین سخنهمچو خون پنهان نمی ماند چو شد رنگین سخن
چون قلم آن را که در سر هست سودای سخنسر نمی پیچد به زخم تیغ از پای سخن
دست رد مشکل بود بر توشه عقبی زدنورنه آسان است پشت پای بر دنیا زدن
لشکر خط ملک حسنت را به هم خواهد زدنصفحه رخساره ات را خط قلم خواهد زدن
باده با رندان صافی سینه می باید زدنحسن اگر داری در آیینه می باید زدن
باده بی لعل لب دلبر نمی باید زدنغوطه در دریای بی گوهر نمی باید زدن
تا توان خاموش بودن دم نمی باید زدنعالم آسوده را بر هم نمی باید زدن
تا به کی پوشیده از همصحبتان ساغر زدن؟در گره تا چند آب خویش چون گوهر زدن؟
چند حرف آب و نان چون مردم غافل زدن؟تا به کی بر رخنه دیوار زندان گل زدن؟
بخیه تا کی بر لباس تن ز آب و نان زدن؟از بصیرت نیست گل بر رخنه زندان زدن
چیست دانی عشقبازی، بی سخن گویا شدنچشم پوشیدن ز غیر حق، به حق بینا شدن
استخوان من اگر رزق هما خواهد شدنسایه بال هما ابر بلا خواهد شدن
عاقبت این مرغ وحشی زین قفس خواهد شدنبا نواسنجان قدسی همنفس خواهد شدن
شوق ما بال و پر جسم گران خواهد شدندار بر منصور ما تخت روان خواهد شدن
ای که چون گل خنده بر اوضاع عالم می زنیمستعد گوشمال خار می باید شدن
خانه سوز و آشیان پرداز می باید شدنبا نسیم صبح هم پرواز می باید شدن
در حضور بلبلان خاموش می باید شدنهمچو شاخ گل سراپا گوش می باید شدن
پیش مستان از خرد بیگانه می باید شدنچون به طفلان می رسی دیوانه می باید شدن
مرد غوغا نیستی سرور نمی باید شدنتاب دردسر نداری سر نمی باید شدن
از سرانجام سفر غافل نمی باید شدندل نهاد عمر مستعجل نمی باید شدن
چون توان قانع به پیغام از لب دلبر شدن؟با دهان خشک نتوان از لب کوثر شدن