دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
چند سرگردان درین دریای بی لنگر شدن؟چون حباب از پرده ای در پرده دیگر شدن
گر تو ای سرو روان خواهی هم آغوشم شدناز مروت نیست اول رهزن هوشم شدن
عمر اگر باشد ز قید تن رها خواهم شدنبی گره چون موجه آب بقا خواهم شدن
با هوسناکان چنین گر آشنا خواهی شدنبی مروت، بی حقیقت، بی وفا خواهی شدن
زندگی بخشا! روان چند کس خواهی شدن؟کشته بسیارست، جان چند کس خواهی شدن؟
چند با من سرکش ای سرو روان خواهی شدن؟چند بار از بی بری بر باغبان خواهی شدن؟
بی کشش نتوان برون از قید دنیا آمدنبی رسن از چاه هیهات است بالا آمدن
غنچه سان مهر خموشی بر لب گفتار زنیا چو لب وا کردی از هم غوطه ها در خار زن
آب را بر باد ده، در چشم آتش خاک زنفرد شو چون مهر تابان خیمه بر افلاک زن
از خموشی مشت خاک بر دهان قال زنتا قیامت خیمه در دارالامان حال زن
نیستی کوه گران، بر سیر پشت پا مزندامن خود را گره بر دامن صحرا مزن
با توانایی به اهل فقر استغنا مزنعاجزان را دستگیری کن، به دولت پا مزن
حلقه بر هر در چو خورشید سبک لنگر مزنتا در دل می توان زد حلقه بر هر در مزن
چرخ را خاکستری از برق سودا کرد حسننقطه خاک سیه را چون سویدا کرد حسن
می گدازد شیشه دل را می رنگین حسندل ز ساغر می برد صهبای دل شیرین حسن
گرد غم فرش است دایم در غمآباد وطندر غریبی نیست مکروهی به جز یاد وطن
چون سکندر خانهٔ عمر از اثر آباد کناین بنای سست پی را آهنین بنیاد کن
روز چون روشن شود زان روی انور یاد کنشب چو گردد تیره زان زلف معنبر یاد کن
با کمند زلف تسخیر دل افگار کناین کهن اوراق را شیرازه از زنار کن
زلف مشکین را ز صبح عارض خود دور کنچون چراغ روز، گل را در نظر بی نور کن
بهر معنی های رنگین لفظ را پرداز کنباده شیراز را در شیشه شیراز کن
مطربا صبح است، قانون صبوحی ساز کندانه دل را سپند شعله آواز کن
سینه را از آرزو چون بی نیازان پاک کناز دل بی مدعا خون در دل افلاک کن
سرکشی بگذار پیش امر حق تسلیم کنآتش نمرود را گلزار ابراهیم کن