دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
صبح شد ساقی بیا فکر من افتاده کناز می چون آفتاب این سنگ را بیجاده کن
سر به پیش انداختن از بردباری پیشه کنرخنه در بنیاد کوه بیستون زین تیشه کن
ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کندر برومندی ز قحط برگ و بار اندیشه کن
ساقیا صبح است می از شیشه در پیمانه کنحشر خواب آلودگان از نعره مستانه کن
صبح شد ساقی نقاب دختر رز برفکنزان لب شیرین، نمک در دیده ساغر فکن
گر طلبکار حضوری لب به غیبت وامکنعیب خود پوشیده و از دیگران پیدا مکن
نیستی چون اهل معنی لب به دعوی وا مکنعیبجویان را به عیب خویشتن گویا مکن
صید دل زین بیش با موی میان خود مکنکینه جوی من ستم بر ناتوان خود مکن
سرمه را هم محرم چشم سیاه خود مکنگر توانی آشنایی با نگاه خود مکن
ای دل روشن حجاب از طارم اخضر مکنآفتاب خویش را مغلوب نیلوفر مکن
بر نظربازان ستم در ابتدای خط مکنخشک مغزی در بهار جانفزای خط مکن
در سرانجام عمارت عمر خود باطل مکندر زمین عاریت چون غافلان منزل مکن
دل غمین ز اندیشه روزی درین عالم مکنبهر گندم پشت بر فردوس چون آدم مکن
رو نهان در دولت از اقبال محتاجان مکناین در واکرده را در بسته از دربان مکن
مجلس اغیار را از خنده گلریزان مکنچشم خونبار مرا همکاسه طوفان مکن
شکوه بیهوده از ناسازی گردون مکناین جراحت را به شمشیر زبان افزون مکن
از برای کام دنیا خویش را غمگین مکنپشت پا زن بر دو عالم، دست را بالین مکن
تا نگردد چهره نوخط زلف را کوته مکنای ستمگر رشته امید ما کوته مکن
چون دو تا شد قدت از پیری گرانجانی مکنبیش ازین استادگی با اسب چوگانی مکن
آه گرمی هست دایم در دل بی تاب مننیست هرگز بی چراغی گوشه محراب من
شد در ایام کهنسالی گرانتر خواب مندر کف آیینه لنگردار شد سیماب من
دامن خود را کشید آه سرو ناز از دست منآه کان آهوی وحشی جست باز از دست من
می گذشت از پرده های آسمان فریاد منبرنمی آید کنون از آشیان فریاد من
هرگز آهی سر نزد از جان غم فرسود منچشم مجمر روشن است از آتش بی دود من