دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
چون زند موج حلاوت کلک شکر بار منپسته خندان شود لب بسته از گفتار من
نست چون مژگان بلند و پست در گفتار منتیر یک ترکش ز همواری بود افکار من
چند گردد قسمت افسردگان گفتار من؟تا به کی تلقین خون مرده باشد کار من؟
می زداید بی کسی زنگ از دل افگار مناز پرستاران گرانتر می شود بیمار من
آه می دزدد نفس در سینه افگار منغنچه می خسبد نسیم صبح در گلزار من
آسمانها را به چرخ آرد دل پر شور منمیکند از جای خم را باده پر زور من
مغز را آشفته می سازد دل پر شور منپنبه برمی دارد از مینا می منصور من
دست کوته کرد زلف یار از تسخیر منریخت از زور جنون شیرازه زنجیر من
بی اثر تا چند باشد ناله شبگیر من؟تا کی از گوش گران بر سنگ آید تیر من؟
دل ز کاهش واصل آن یار جانی شد ز مناین زمینی از ریاضت آسمانی شد ز من
بی نقاب آن چهره را دیدن نمی آید ز منپنجه خورشید تابیدن نمی آید ز من
از جفای چرخ نالیدن نمی آید ز منگوش خصم سفله تابیدن نمی آید ز من
بلبلم اما رسد بر لاله و گل ناز مندست گلچین می رود از کار از آواز من
چند آواز تو از بیرون رباید هوش من؟ره نیابد دردرون چون حلقه در گوش من
از هواداران شود دایم مکدر شمع مناز پر پروانه دارد تیغ بر سر شمع من
آه مظلوم است در بالا دوی ادراک مناز زبردستی به ساق عرش پیچد تاک من
بس که دارد گرد کلفت چهره احوال منروی می مالد به خاک آیینه را تمثال من
از گهر گرد یتیمی شست آب چشم منتوتیا شد خاک در عهد سحاب چشم من
سر نمی پیچد ز اشک لاله گون مژگان منپنجه با دریای آتش می زند مرجان من
نیست جز لخت جگر چیزی دگر بر خوان مناز پشیمانی دل خود می خورد مهمان من
با سیه چشمان بود بزم می گلگون منساغر از ناف غزالان می زند مجنون من
گر نخارد ناخن مرغان سر مجنون منکیست پردازد به جسم لاغر مجنون من؟
پیش خونم شعله آتش سپر انداخته استتیغ شاخ زعفران گردد ز رنگ خون من
اهل معنی گرچه خاموشند از تحسین منغوطه در خون می زنند از معنی رنگین من