دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
عشقبازی بود دایم در جهان آیین منچون سمندر بود از آتش بستر و بالین من
می کند در پرده دل سیر دایم آه منتا کسی واقف نگردد از غم جانکاه من
چون زند دامان وحشت بر کمر سودای منخاک ساکن پر برون آرد ز نقش پای من
بس که دارد ناتوانی ریشه در اعضای منسایه همچون دام می پیچد به دست و پای من
بس که شبها چین غم می چیند از ابروی منموج جوهر می زند آیینه زانوی من
می زند از گریه موج خوشدلی ابروی منآب چون شمشیر جوهر می شود در جوی من
آن که ننشیند کنون از ناز در پهلوی منتکیه گاهش بود در مستی سر زانوی من
بر رخ کس نیست رنگ وحدتی در انجمنبه که دارم با دل خود خلوتی در انجمن
کی به سنگ از مغز مجنون می رود سودا برون؟چون برد انجم سیاهی از دل شبها برون؟
عاصیان را گریه از شرم گناه آرد برونروی نورانی ز زیر ابر ماه آرد برون
ناله را درد از دل افگار می آرد برونزخم ناخن نغمه را از تار می آرد برون
ناله نی از جگرها آه می آرد برونیوسفی در هر نفس از چاه می آرد برون
خط سر از خال لب جانانه می آرد برونحسن گیرا دام را از دانه می آرد برون
جان به صد داغ از تن خاکی سرشت آمد برونجغد ازین ویرانه طاوس بهشت آمد برون
دل چو گردد صاف آن مه بی حجاب آید برونصبح چون گردید روشن، آفتاب آید برون
حرف پوچی کز دهان اهل لاف آید برونتیغ چو بینی است کز جهل از غلاف آید برون
شمع را شب تیغ روشن از نیام آید بروناز سیاهی اختر پروانه شام آید برون
نیست ممکن پخته کس زین خاکدان آید بروناز تنور سرد هیهات است نان آید برون
چون ز طرف باغ آن سرو روان آید برونگل ز دنبالش چو سنبل موکشان آید برون
ساقی از میخانه عالمتاب می آید برونگوهر شهوار خوب از آب می آید برون
گوهر راز از دل بی تاب می آید برونگنج ازین ویرانه چون سیلاب می آید برون
غم ز محنت خانه من شاد می آید برونسیل از ویرانه ام آباد می آید برون
دشمن از غمخانه من شاد می آید برونسیل روشن زین خراب آباد می آید برون
آه کی از جان دردآلود می آید برونکز خس و خاشاک هستی دود می آید برون