دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
به جان دشوار ازان باشد گرانی از جهان بردنکه گرد راه می باید به رسم ارمغان بردن
به تدبیر خرد سر پنجه نتوان با قضا کردندرین دریا به دست بسته می باید شنا کردن
چو نتوان بر کنار افتاد با بحر از شنا کردنکمر چون موج باید در میان بحر وا کردن
عنان مصلحت در عشق می باید رها کردنندارد حاصلی در بحر بی ساحل شنا کردن
سرشک تلخ را مشک بود صاحب اثر کردنوگرنه سهل باشد آب شیرین را گهر کردن
ز کوی یار آسانی کی توان قطع نظر کردن؟که بیرون رفتن از دنیاست از کویش سفر کردن
چه باشد جان که نتوان صرف راه دلستان کردن؟ازان جان جهان نتوان کنار از بیم جان کردن
ز دل مجموعه ای هر روز املا می توان کردنازین یک قطره خون صد نامه انشا می توان کردن
به حسن خلق دلها را مسخر می توان کردنبه این عنبر دو عالم را معطر می توان کردن
ز درد و داغ دل را نیک محضر می توان کردنبه چاکی ینه را صحرای محشر می توان کردن
به روی سخت نتوان گفتگو را دلنشین کردنبه همواری تلاش نام باید چون نگین کردن
شراب لعل از لبهای دلبر میتوان خوردنمی بی دردسر زین جام و ساغر میتوان خوردن
فقیران را به چوب منع از درگاه خود راندنبه شمع دولت بیدار باشد دامن افشاندن
جدا شو از دو عالم تا توانی با خدا بودنکه دارد دردسر بسیار، با خلق آشنا بودن
میسر نیست با هوش وخرد بی دردسر بودنگوارا می کند وضع جهان را بی خبر بودن
میسر نیست بی ابر تنک خورشید را دیدنازان رخسار در ایام خط گل می توان چیدن
به زیر تیغ جانان از بصیرت نیست لرزیدننفس در زیر آب زندگی ظلم است دزدیدن
ندارد حاصلی چون زاهدان خشک لرزیدنمی خونگرم باید در هوای سرد نوشیدن
مروت نیست جرم بوسه دزدان را نبخشیدنکه بس باشد قصاص این گناه سهل، لرزیدن
مروت نیست گل از بوستان پیش از سحر چیدنبساط خرمی و عیش را ناچیده برچیدن
به دامن برگ عیش از داغ پنهان می توان چیدنگل از گلهای خوشبو در گریبان می توان چیدن
مروت نیست می در پرده، ای رعنا رسانیدنبه یاران خون خوراندن، باده را تنها رسانیدن
چه عاجز مانده ای، دامان همت بر کمر می زنبرون از پرده افلاک چون آه سحر می زن
زهی از شبنم رخساره ات چشم حیا روشنچراغ ماه را از شمع رویت پیش پا روشن