دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
ز روی آتشین شمع اگر شد انجمن روشنشبستان جهان گردید ازان سیمین بدن روشن
دلا چون ذره زین وحشت سرا آهنگ بالا کنسرشک گرمرو را شمع بالین مسیحا کن
شب عیدست ساقی باده روشن مهیا کنتماشای مه نو را ز جام زر دو بالا کن
قدم بر چشم من نه قلزم خون را تماشا کنبیا در سینه من بر مجنون را تماشا کن
چو تیغم پهلوی خود جای ده جوهر تماشا کنبکش دست نوازش بر سرم دیگر تماشا کن
سفر نزدیک شد، فکر اقامت را ز سر وا کنمهیای وداع آشیان شو، بال و پر وا کن
خدایا قطره ام را شورش دریا کرامت کندل خون گشته و مژگان خونپالا کرامت کن
برآورد از نهادت گرد عصیان، گریه ای سر کناگر دل را نسازی آب، باری دیده ای تر کن
به یک زخم نمایان سرفرازم از شهیدان کنچو صبح وصل خندانم ازین لطف نمایان کن
سر بی مغز را از باده گلرنگ خالی کندل خود را مصفا از شراب لایزالی کن
برای کام دنیا دامن دل بر میان مشکنپر و بال هما را در هوای استخوان مشکن
نیابد ره به بزمش گر دل پر اضطراب مننخواهد ماند در بیرون در بوی کباب من
به خاموشی بدل شد نغمه های دلفریب منبه چشم سرمه دار آمد نوای عندلیب من
نبندد دشمن آتش زبان طرف از گزند منبه فریاد آورد دریای آتش را سپند من
سبک جولانتر از برق است حسن لاله زار منبه یک خمیازه گل می شود آخر بهار من
به یک خمیازه گل طی شد ایام بهار منبه یک شبنم نشست از جوش خون لاله زار من
نشد کم در حریم وصل یک مو پیچ و تاب از مننمی آید به روی بستر بیگانه خواب از من
ز بی عشقی بهار زندگی دامن کشید از منوگرنه همچو نخل طور آتش می چکید از من
نشان از بی وجودی نیست در روی زمین از منز گمنامی چه خونها در جگر دارد نگین از من
به هم پیوسته از بس در حریم سینه داغ منتماشایی ندارد رنگ از گلگشت باغ من
نبالد بر خود از شهرت دل نازک خیال منز انگشت اشارت بیش می کاهد هلال من
گهی در بحر سرگردان و گاهی در سرابم منز خشک و تر چو موج از خوش عنانی در عذابم من
ندارد جوهر افشای غم، تیغ زبان مننمک بر چشم سوزن می زند زخم نهان من
نه امروزست گرم از داغ سودای تو نان مننمک پرورده عشق است مغز استخوان من