دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
ز بس دامن کشد در خون مردم نازنین منز دامنگیری او جوی خون شد آستین من
ز آه من ندارد هیچ پروا کج کلاه منز شوخی می کند چون زلف خود بازی به آه من
اگر اشک پشیمانی نگردد عذرخواه منبپوشد چشمه خورشید را گرد گناه من
به خون غلطد چمن از ناله دردآشنای منقفس پر گل شود از بلبل رنگین نوای من
دل نشکسته نتوان برد از ارض و سما بیروننمی آید مسلم دانه ای زین آسیا بیرون
به جز خالش که خط عنبرین فام آورد بیرونکدامین دانه را دیدی ز خود دام آورد بیرون؟
ز بزم وصل ذوق انتظارم می کشد بیرونز پای گل به صحرا خارخارم می کشد بیرون
منه زنهار ای غافل ز حد خود قدم بیرونکه ریزد خون خود صیدی که آید از حرم بیرون
ز ابر آن روز آید روشنی بخش جهان بیرونکه آید از نقاب شرم روی دلستان بیرون
چو آید از چمن آن یوسف گل پیرهن بیرونگل از دنبالش آید چون زلیخا از چمن بیرون
شنیدم دختر رز را ز محفل کرده ای بیرونبه جان خود بگو جانا که از دل کرده ای بیرون؟
نیم غمگین که مرگ آرد مرا از زندگی بیرونازین داغم که می آرد ز شغل بندگی بیرون
اگر پوشیده گردد دیگران را تن ز پیراهنتن سیمین جانان می شود روشن ز پیراهن
عالمی نیست که عزلت نبود بهتر از آننیست کنجی که قناعت نبود بهتر از آن
آب شد بس که در آتشکده دل پیکاندل مجنون مرا گشت سلاسل پیکان
ای لب لعل تو مهر لب شیرین سخنانگوی چوگان خم زلف تو سیمین ذقنان
نیست بی مغز حقیقت سخن خودشکنانگوش را تنگ شکرساز ازین خوش سخنان
چشم خورشید به رخسار تو باشد روشننیست یک سرو به غیر از تو درین سبز چمن
می دهم گرچه به ظاهر چو قلم داد سخنسر مویی خبرم نیست ز ایجاد سخن
چند دندان تأمل به جگر افشردن؟چون صدف اشک فرو خوردن و گوهر کردن
دیده زان حسن به سامان چه تواند بردن؟مور از خوان سلیمان چه تواند بردن؟
در دل سخت تو نتوان به سخن جا کردننتوان غنچه پیکان به نفس وا کردن
نیست مقدور علاج غم دنیا کردنگره از جبهه به ناخن نتوان وا کردن
باده با حوصله ما چه تواند کردن؟تندی سیل به دریا چه تواند کردن؟